خاطرات آقای قرائتی
65 بازدید
تاریخ ارائه : 10/13/2012 11:28:00 AM
موضوع: تبلیغ

كجا بوديم؟!

در زمان طاغوت مرا به دبيرستانى بردند تا سخنرانى كنم. به من گفتند: اينجا دبيرستانى مذهبى است. وقتى وارد جلسه شدم وگفتم: «بسم‏اللَّه الرّحمن الرّحيم» سر و صدا كردند و هورا كشيدند، قدرى آرام شدند گفتم: «بسم‏اللَّه الرّحمن الرّحيم» باز هورا كشيدند، مدّت زيادى طول كشيد هر چه كردم حتّى موفّق نشدم يك بسم‏اللَّه بگويم. شگفت زده بودم، حتّى حاضر نبودند شخصى مذهبى براى آنان سخن بگويد. دوستان گفتند: آقاى قرائتى چرا تعجّب مى‏كنى؟ آيا مى‏دانى كه برخى معلّمان غير مسلمان مسئوليّت آموزش تعليمات دينى دانش آموزان ما را به عهده دارند؟!

ذلّت يك ملّت‏

در سفرى كه سال 58 به خوزستان داشتم از دادستان خوزستان پرسيدم: چه خبر؟ ايشان گفت:

 يكى از مهره‏هاى آمريكايى نيز كه كارشناس مسائل ايران در مسجد سليمان بود، تصميم به بازگشت گرفت. از تهران سفارش شده بود كه از او احترام شود و با بدرقه رسمى او را تا پاى پلكان هواپيما همراهى كنيد. ضمناً يك تخته قالى قيمتى توسط استاندار خوزستان به عنوان هديه از طرف شخص شاه به او داده شود.
مستشار آمريكايى هم به هنگام خداحافظى جعبه‏اى كادوپيچى شده را به استاندار داد تا به شخص شاه بدهد.
بعد از پرواز هواپيما خبر دادند كه كادويى توسط مستشار آمريكايى داده شده است گفتند: باز كنيد و ببينيد چيست؟ وقتى كادو را باز كردند ديدند مقدارى دستمال كاغذى است كه مستشار آمريكايى در مستراح از آن استفاده كرده است.
امّا چند ماه پس از پيروزى انقلاب هنگامى كه شهيد رجايى نخست وزير وقت به سازمان ملل رفت، رئيس جمهور امريكا از او وقت ملاقات خواست، از طرف ملّتم اجازه ندارم با كسى كه اين همه به ما ظلم كرده ملاقات كنم و او را نپذيرفت.
تعصّب بى‏جا
جوانى به من گفت: آقاى قرائتى! شما خيلى به گردن من حق داريد! پيش خود فكر كردم شايد دليلش اين است كه او از برنامه‏هاى من حديث و آيه و مطلبى ياد گرفته است، امّا او ادامه داد: شما حقّى بر من داريد كه هيچ كس ندارد.
گفتم: موضوع چيست؟ گفت: در ابتداى ازدواج و ايام نامزديم، پدرزنم به خاطر تعصّب بى‏جا اجازه نمى‏داد ما همديگر را ببينيم و مى‏گفت: در زمان عقد نبايد داماد به خانه ما بيايد!
ما مى‏خواستيم همديگر را ببينيم، امّا پدر نمى‏گذاشت. نقشه‏اى كشيديم، عروس خانم به پدرش مى‏گفت: به كلاس آقاى قرائتى مى‏روم، من هم به همين بهانه از خانه بيرون مى‏آمدم و همديگر را مى‏ديديم!