زندگی امام جواد علیه السلام
46 بازدید
تاریخ ارائه : 10/16/2012 4:30:00 PM
موضوع: تاریخ و سیره

امام جواد (ع)

1. سيماي حضرت‏

1. ولادت‏

هنگام ولادت امام جواد (ع)، امام رضا (ع) به خواهرشان حكيمه (س) فرمودند كه حاضر باشد. (وي مي‏گويد: من و خيزران (همسر امام رضا (ع)) و قابله در اتاق دربسته‏اي بوديم.

در لحظه ولادت چراغ خاموش شد. امّا پس از به دنيا آمدن امام جواد (ع) چيزي شبيه لباس بر تن او بود كه از خود نوري داد و تمام خانه را روشن كرد. المناقب، ج 4، ص 394.

2. كودكي‏

حضرت حكيمه (س) مي‏گويد: امام جواد (ع) در روز سوم ولادت نگاهي به آسمان افكند. سپس به طرف راست و چپ نگاهي كرد و آنگاه فرمود: أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ‏ المناقب، ج 4، ص 394.

3. مقام امام جواد (ع)

شخصي خدمت امام رضا (ع) بود. از حضرت (ع) پرسيد:" اگر براي شما اتفاقي افتاد چه كسي پس از شما امامت مي‏كند؟ حضرت (ع) اشاره كردند به فرزندشان ابوجعفر (ع) كه در آن موقع سه ساله بود و فرمودند: اين فرزندم. راوي گفت: در اين سنّ؟ حضرت (ع) فرمود: آري، در اين سنّ همچنان كه عيسي (ع) حجّت خدا بود در دو سالگي". كفايه‏الاثر، ص 279.

(امامت)

پس از شهادت امام رضا (ع) عدّه‏اي از شيعيان گريه و ناله مي‏كردند در مصيبت حضرت (ع). شخصي برخاست و گفت: گريه نكنيد. بگوييد بايد از چه كسي مسائل را سؤال كنيم تا اين كودك امام جواد (ع) بزرگ شود؟ ربّان بن صلت برخاست و گلوي او را گرفت و پيوسته او را مي‏زد و مي‏گفت: تو به ظاهر ايمان آورده‏اي و در دل شرك داري. اگر خدا بخواهد كودك يك روزه را به منزله پيرمرد عالمي قرار مي‏دهد و اگر نخواهد هزار سال هم كه عمر كند مثل همه مردم خواهد بود. بحارالانوار، ج 50، ص 99.

امام رضا (ع) در طيّ نوشته‏اي به امام جواد (ع) فرموده بود:" شنيده‏ام كه دوستان تو را از درب كوچك بيرون مي‏برند و اين از بخل آنها است تا از تو به كسي خيري نرسد. به حقّي كه من به گردنت دارم از تو مي‏خواهم كه رفت وآمدت از درب بزرگ باشد و با خود طلا و نقره همراه داشته باش و هر كس خواست به او بده ..." كافي، ج 4، ص 43.

4. علم امام جواد (ع)

شخصي مي‏گويد: در سفر حجّ خدمت امام جواد (ع) رسيده و از تنهايي شكايت كردم. حضرت (ع) فرمود: از حرم خارج نمي‏شوي مگر اين كه جاريه‏اي ب‏خري و فرزند پسري از طريق او به تو مي‏رسد و چنين شد. الخرائج‏والجرائح، ج 2، ص 664.

روزي مأمون براي صيد بيرون رفت. در ميان راه به جمع كودكاني برخورد كه مشغول بازي بودند و در ميان آنها امام جواد (ع) نيز كه حدود 11 سال داشت ايستاده بود. كودكان چون مأمون را ديدند همگي فرار كردند، امّا امام همچنان باقي ماند. مأمون از او پرسيد تو چرا فرار نكردي؟ حضرت (ع) جواب داد: راه تنگ نبود تا برايت راه بگشايم و گناهي نكرده بودم تا از جريمه‏اش بترسم و گمانم به تو نيك بود كه بي‏گناهان را ضرر نمي‏رساني. مأمون از اين جواب نغز تعجّب كرد و اسم و نسبت حضرت (ع) را پرسيد و او را شناخت.

مأمون به صيد رفت؛ باز شكاري او ماهي را از دريا برايش شكار كرد. هنگام بازگشت، از همان راه قبلي آمد و دوباره كودكان فرار كردند و حضرت (ع) باقي ماند. مأمون ماهي را در ميان دستان خود پنهان كرد و از حضرت (ع) پرسيد: چه در دست دارم؟ او فرمود: خدا ماهيان كوچكي در دريا آفريده كه بازهاي پادشاهان و خلفا آنها را شكار مي‏كنند و پادشاهان به وسيله آنها سلاله نبوّت را مي‏آزمايند.

مأمون گفت: به راستي كه تو فرزند امام رضا (ع) هستي. كشف‏الغمة، ج 2، ص 343.

ابي هاشم جعفري مي‏گويد: روزي بر حضرت جواد (ع) وارد شدم و با من سه رقعه بي‏عنوان بود كه صاحبان آنها را فراموش كرده بودم. حضرت (ع) يك يكِ رقعه‏ها را از من گرفت و صاحبان آنان را گفت. من ازسخن حضرت (ع) مبهوت شدم و حضرت (ع) نگاهي به من كرد و تبسّم نمود. كافي، ج 1، ص 495.

عمران بن محمّد مي گويد: برادرم زره و چيزهاي ديگري به من داد تا خدمت حضرت جواد (ع) ببرم. زره را فراموش كردم. چون خواستم از حضرت خداحافظي كنم فرمود: زره را بياور.

و مادرم گفته بود كه لباسي از حضرت (ع) برايش بگيرم. چون از حضرت (ع) طلب كردم فرمود: به آن لباس احتياج ندارد.

بعدها به من خبر رسيد كه قبل از بيست روز پيش از دنيا رفته بود.

رُوِيَ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ:" دَفَعَ إِلَيَّ أَخِي دِرْعَهُ أَحْمِلُهَا إِلَي أَبِي جَعْفَرٍ (ع) مَعَ أَشْيَاءَ فَقَدِمْتُ بِهَا وَ نَسِيتَ الدِّرْعَ فَلَمَّا أَرَدْتُ أَنْ أُوَدِّعَهُ قَالَ لِيَ: احْمِلِ الدِّرْعَ وَ سَأَلَتْنِي وَالِدَتِي أَنْ أَسْأَلَهُ قَمِيصاً مِنْ ثِيَابِهِ فَسَأَلْتُهُ فَقَالَ لِي: لَيْسَ بِمُحْتَاجٍ إِلَيْهِ فَجَائَنِي الْخَبَرُ أَنَّهَا تُوُفِّيَتْ قَبْلُ بِعِشْرِينَ يَوْماً" الخرائج‏والجرائح، ج 2، ص 668.

عدّه‏اي حوائج خود را در رقعه‏هايي براي حضرت جواد (ع) نوشتند. مردي واقفي نيز رقعه‏اي نوشت و در ميان آن رقعه‏ها گذاشت. حضرت (ع) جواب رقعه‏ها را نوشت با خطّ خود، امّا جواب واقفي را ننوشتند.

كَتَبَ جَمَاعَةٌ مِنَ الاصْحَابِ رِقَاعاً فِي حَوَائِجَ وَ كَتَبَ رَجُلٌ مِنَ الْوَاقِفَةِ رُقْعَةً وَ جَعَلَهَا بَيْنَ الرِّقَاعِ فَوَقَّعَ الْجَوَابَ بِخَطِّهِ فِي الرِّقَاعِ إِلا رُقْعَةَ الْوَاقِفِيِّ لَمْ يُجِبْ فِيهَا بِشَيْ‏ءٍ الخرائج‏والجرائح، ج 2، ص 668.

وقتي مأمون تصميم گرفت دخترش را به امام جواد (ع) بدهد، عباسيها ناراحت شدند و مأمون را از اين كار نهي كردند. اما مأمون بر تصميم خود اصرار نمود. آنها گفتند: پس مدّتي صبر كن تا او بزرگ شود و علم و معرفتي كسب كند. مأمون گفت: علم اهل بيت از طرف خدا است و از جانب خدا به آنها الهام مي‏شود، اگر مي‏خواهيد او را امتحان كنيد.

مجلسي تشكيل شد و يحيي بن اكثم را آوردند تا از حضرت (ع) سؤال كند و حضرت در آن موقع نه سال و چند ماه داشت.

يحيي از حكم محرمي كه صيدي را بكشد پرسيد. حضرت (ع) 22 سؤال براي اين مسأله ذكر كردند و پرسيدند كدام يك از اين شقوق را در نظر داري؟ يحيي متحيّر شد و ديگر نتوانست چيزي بگويد. سپس مأمون عقد ازدواج را جاري كرد و آن‏گاه پيشنهاد كرد كه حكم آن مشقوق را بفرمايند و حضرت (ع) حكم آنها را فرمود.

آنگاه مأمون گفت: حال شما از يحيي سؤالي كنيد. حضرت (ع) از حكم نظر (نگاه كردن) حرام مردي به زني در اوّل روز و نظر حلال او به آن زن در ميان روز و نظر حرام او هنگام ظهر و نظر حلال او هنگام عصر و نظر حرام او

هنگام غروب و نظر حلال او وقت عشاء و نظر حرام او درنيمه شب و نظر حلال او هنگام طلوع فجر پرسيد كه چگونه ممكن است؟ يحيي درماند و امام (ع) خود جواب اين سؤال را فرمود. إرشاد مفيد، ج 2، ص 281.

پدر عليّ بن ابراهيم مي‏گويد: پس از شهادت امام رضا (ع) به حجّ مشرّف شديم و خدمت امام جواد (ع) رسيديم. عدّه زيادي براي ديدار حضرت (ع) آمده بودند. در اين حال عموي حضرت (ع)، عبدالله بن موسي كه پيرمردي بود وارد شد و حضرت (ع) از جا بلند شد كه بر روي كرسي بنشيند. عبدالله حضرت (ع) را بوسيد و او را احترام كرد. مردم از كمي سنّ حضرت (ع) در تعجّب بودند. شخصي از عبدالله مسأله‏اي سؤال كرد و او اشتباه جواب داد. حضرت (ع) با عصبانيّت او را نهي نمود. سپس مردم شروع كردند به سؤال كردن از حضرت و مسائل متعدّدي پرسيدند و حضرت (ع) به تمامي آنها جواب داد و در اين موقع سنّ حضرت حدود نه سال بود. إختصاص مفيد، ص 102.

جماعتي از اهل ري خدمت امام جواد (ع) رسيدند و در ميان آنان مردي از زيديه بود، مسائل خود را مطرح كردند. حضرت (ع) رو به غلام خود كرد و گفت: اين مرد را بيرون كن. (مردِ زيدي را). زيدي گفت: أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ (ص) وَ أَنَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ‏ الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 668.

روزي امام جواد (ع) به اشخاصي كه عازم سفرِ شام بودند فرمود: شما به زودي در فلان مكان راه را گم مي‏كنيد و در فلان مكان بعد از گذشت فلان ساعت از شب راه را پيدا مي‏كنيد.

آنها گفتند: از كجا خبر دارد در حالي كه راه شام را نمي‏بيند.

و چنان شد كه حضرت (ع) فرموده بود. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 668.

در مجلسي كه معتصم تشكيل داده بود از حكم سارق السارق و السارقة فاقطعوا ايديهما سؤال كرد. علما و فقهاي حاضر در مجلس بعضي گفتند: بايد دستش از مچ قطع شود و بعضي گفتند: بايد از مرفق قطع شود. سپس معتصم از امام جواد (ع) پرسيد. حضرت (ع) از جواب دادن امتناع كرد، امّا معتصم اصرار نمود. حضرت (ع) فرمود: بايد انگشتان او قطع شود، زيرا در سجده بايد دستش را روي زمين بگذارد و اگر از مچ پا يا مرفق قطع شود دستي براي او باقي نمي‏ماند. وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ‏ (جن- 18) تفسير عياشي، ج 1، ص 319.

معتصم اين قول را پسنديد و طبق آن حكم كرد. پس از چند روز ابن ابي داود نزد معتصم رفت و به او گفت اين كار تو باعث مي‏شود كه مردم به حرف‏هاي علماي درباري اعتماد نكنند. معتصم حرف او را پذيرفت و از آن پس تصميم به قتل امام (ع) گرفت.

5. معجزات‏

محّمد بن ميمون مي‏گويد: با امام رضا (ع) در مكّه بودم. قبل از اين‏كه حضرت (ع) به طرف خراسان حركت كنند به حضرت (ع) عرض كردم عازم مدينه هستم. نامه‏اي براي امام جواد (ع) بنويسيد تا ببرم. حضرت (ع) نامه‏اي نوشتند. چون به مدينه رسيدم، خدمت امام جواد (ع) رسيدم و در آن موقع چشمانم نابينا بود. خادم، امام جواد (ع) را در حالي كه كودك بود آورد. حضرت (ع) به خادم فرمودند: نامه را باز كن. او نامه را باز كرد و در مقابل ديدگان حضرت (ع) نگه داشت. حضرت (ع) نامه را خواند. سپس به من فرمودند: چشمانت چطور است؟ عرض كردم: چشمانم نمي‏بيند. حضرت (ع) دست مباركشان را دراز

كردند و بر چشمانم ماليدند و چشمانم از آن پس بينا شد. الخرائج‏والجرائح، ج 1، ص 372.

شخصي جاريه‏اي داشت كه از درد زانو ناراحت بود. خدمت امام جواد (ع) اين موضوع را عرض كرد. حضرت (ع) فرمودند: او را بياور. چون آمد از او پرسيد: از چه ناراحتي؟ جاريه گفت: از بادي كه در زانويم هست. حضرت (ع) از روي لباس دستي به زانويش كشيد و از آن پس درد جاريه خوب شد. الخرائج‏والجرائح، ج 1، ص 376.

امّ عيسي، دختر مأمون و همسر امام جواد (ع) گفت: من نسبت به امام جواد (ع) سؤظن داشته ام و هميشه مراقب بودم و حضرت (ع) گاهي از اين بابت به من چيزي مي‏گفت و من هم پيش پدرم از او شكايت مي‏كردم. روزي جاريه‏اي وارد خانه شد و گفت: من همسر امام جواد (ع) هستم. من از اين بابت خيلي ناراحت شدم و نزد پدرم رفتم و در حالي كه او مست بود شكايت حضرت (ع) را كردم. پدرم شمشيري طلبيد و سواره نزد امام (ع) رفت و با آن شمشير امام (ع) را قطعه قطعه كرد.

چون روز شد نزد پدرم رفتم و به او گفتم كه ديشب در حال مستي چه كرده است. او چون اين خبر را شنيد برق از چشمانش پريد و غش كرد. وقتي به هوش آمد، از خادمش جريان را پرسيد، او هم تأييد كرد. پدرم بسيار ناراحت و نگران شد و به خادمش گفت كه برود و ببيند خانه حضرت (ع) چه خبر است؟ او رفت و چون برگشت، گفت: مژده باد كه امام (ع) سالم است. سپس پدرم پولي براي حضرت (ع) فرستاد و به هاشميّين گفت كه به ديدن امام (ع) بروند. چون پول را براي حضرت (ع) بردند، امام تبسّمي نمود و اشاره كرد به جريان شب قبل. به امام (ع) گفتند: اين جريان را ناديده بگير و مأمون را عتاب نكن. سپس امام (ع) لباس‏هايش را پوشيد و نزد مأمون رفت. مأمون او را بسيار احترام كرد. پس از مدتي گفتگو، حضرت (ع) به مأمون گفت: تو را نصيحت مي‏كنم كه شب از خانه خارج نشوي، چون ممكن است مردم به تو ضرري برسانند و سپس گفت: من دعايي دارم كه اگر آن را همراه داشته باشي از بلايا دور مي‏ماني و بر سپاهيان دشمن پيروز مي‏شوي. مهج الدعوات، ص 36.

شخصي در روز عيد خدمت امام جواد (ع) رسيد و از تنگي معاش شكايت كرد. حضرت سجّاده‏اش را بلند كرد، مقداري خاك تبديل به طلا شد و به او داد. او مي‏گويد: وزن آن طلا 16 مثقال بود.

رُوِيَ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ عَبَّاسٍ الْهَاشِمِيِّ قَالَ:" جِئْتُ إِلَي أَبِي جَعْفَرٍ (ع) يَوْمَ عِيدٍ فَشَكَوْتُ إِلَيْهِ ضِيقَ الْمَعَاشِ فَرَفَعَ الْمُصَلَّي وَ أَخَذَ مِنَ التُّرَابِ سَبِيكَةً مِنْ ذَهَبٍ فَأَعْطَانِيهَا فَخَرَجْتُ بِهَا إِلَي السُّوقِ فَكَانَتْ سِتَّةَ عَشَرَ مِثْقَالا" الخرائج‏والجرائح، ج 1، ص 381.

محمّد بن سهل مي‏گويد: داخل مدينه شدم و به ديدار حضرت جواد (ع) رفتم. خواستم لباسي از حضرت (ع) طلب كنم، امّا موفّق نشدم تا اين‏كه از حضرت (ع) خداحافظي كردم. وقتي مي‏خواستم از مدينه خارج شوم با خود گفتم موضوع لباس را مي‏نويسم و خدمت حضرت (ع) مي‏فرستم، امّا چون نوشتم به نظرم رسيد كه استخاره كنم. پس از استخاره به دلم افتاد كه نامه را نفرستم. در اين حالات بودم كه شخصي آمد و دو لباس نرم و رقيق به من داد و گفت: مولايت اينها را برايت فرستاده است. الخرائج‏والجرائح، ج 2، ص 668.

شخصي در شام در مقام رأس الحسين (ع) مشغول عبادت بود، در اين حال مردي آمد و به او گفت: برخيز و با من بيا. پس از چند لحظه حركت، خود و آن مرد را در مسجد كوفه ديد. آن مرد پرسيد مي‏داني اينجا كجاست؟ گفت: بله، مسجد كوفه است. آن مرد و او با هم نماز خواندند و حركت كردند. پس از لحظاتي به مسجد مدينه رسيدند و نماز گزاردند و قبر رسول الله (ص) را زيارت كردند و حركت كردند. پس از لحظاتي خود را در مكّه يافتند. مناسك حجّ را به جاي آوردند و حركت كردند و خود را در موضع اوّل يافتند. آن مرد رفت. سال بعد اين اتّفاق تكرار شد و در آخر آن شخص پرسيد تو كيستي؟ گفت: من محمّد بن عليّ بن موسي هستم. اين خبر به گوش محمّد بن عبدالملك رسيد. عبدالملك دستور داد. او را گرفتند و به زنجير كشيده و در عراق حبسش كردند. پس از مدّتي اين شخص محبوس جريان آن واقعه را براي عبدالملك‏ نوشت. عبدالملك در جواب نوشت آن شخصي كه تو را از شام به كوفه و از آنجا به مدينه و از آنجا به مكّه و از آنجا به شام آورد را بگو تا تو را از حبس نجات دهد. چيزي نگذشت كه نگهبانان زندان به دنبال او مي‏گشتند و مي‏گفتند: آن شخص شامي كه در زندان بود، گم شده است. كافي، ج 1، ص 492.

روزي معتصم عدّه‏اي از وزراي خود را خواند و به آنها گفت: شما به دروغ شهادت دهيد كه حضرت (ع) مي‏خواهد بر عليه من قيام كند؛ آنها قبول كردند. به دستور معتصم حضرت (ع) را آوردند. به حضرت (ع) گفت: تو مي‏خواهي بر عليه من قيام كني. حضرت (ع) فرمود: نه به خدا. معتصم گفت: فلاني و فلاني شهادت داده‏اند بر اين. آنها كه در آنجا بودند گفتند: بله. حضرت (ع) دست‏هايش را بلند كرد و عرض كرد: اللَّهُمَّ إِنْ كَانُوا كَذَبُوا عَلَيَّ فَخُذْهُم‏ ناگهان اتاق به لرزه درآمد و به حركت افتاد. معتصم گفت: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! إِنِّي تَائِبٌ مِمَّا قُلْتُ فَادْعُ رَبَّكَ أَنْ يُسَكِّنَه‏ حضرت (ع) عرض كرد: اللَّهُمَّ! سَكِّنْهُ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُمْ أَعْدَاءكَ وَ أَعْدَائِي‏ بحارالانوار، ج 50، ص 45.

پس اتاق آرام شد.

2. سيره واخلاق امام جواد (ع)

راوي مي‏گويد: خدمت امام جواد (ع) در بغداد رسيدم. با خود فكر كردم كه او ديگر به وطن خودش بازنمي‏گردد و اينجا از لحاظ غذا و وسعت وضع خوبي دارد. در همين فكرها بودم كه حضرت (ع) سرشان را پايين انداختند و بعد بلند كردند و در حالي كه رنگ مباركشان زرد شده بود فرمودند: نان جو و نمك در حرم رسول خدا (ص) أحبّ اليّ ممّا تراني فيها.

يَا حُسَيْنُ! خُبْزُ شَعِيرٍ وَ مِلْحُ جَرِيشٍ فِي حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا تَرَانِي فِيهَا الخرائج‏والجرائح، ج 1، ص 381.

نكات:

1) اهل شكم، اولياي خدا را مانند خود مي‏دانند.

2) زود قضاوت نكنيد.

3) اقتصاد و رفاه اصل نيست.

4) مكان‏هاي مقدّس را با خوش گذراني موقّت نفروشيد.

در مجلسي كه مأمون و امام جواد (ع) و عدّه ديگري بودند، يحيي بن اكثم، هشت روايت در فضيلت ابابكر و عمر نقل كرد و نظر حضرت (ع) را نسبت به آنها پرسيد. حضرت (ع) ضمن اين‏كه فرمودند: من فضيلت آنها را منكر نيستم آن روايات را با دلايل محكمي ردّ نمودند. إحتجاج طبرسي، ج 2، ص 446.

ابراهيم بن ابي بلاد مي‏گويد: خدمت امام جواد (ع) رسيدم، به حضرت (ع) عرض كردم: مي‏خواهم شكمم را به شكمِ شما بچسبانم. همان جا حضرت (ع) شكمشان را برهنه كردند و من نيز چنين كرده و شكمم را به شكم حضرت (ع) چسباندم. سپس حضرت (ع) مرا دعوت به خوردن زبيب فرمود. در حال خوردن شروع به صحبت كرد و از ناراحتي معده شكايت نمود. در اين حال من تشنه شدم و آب خواستم. حضرت (ع) دستور دادند آب زبيب كه از عسل شيرين‏تر بود برايم آوردند. من آن را خوردم و گفتم اين آب، معده شما را اذيّت كرده. بعد حضرت (ع) از آبِ زبيب جوشيده نهي فرمود. كافي، ج 6، ص 416.

براي امام جواد (ع) چيز پرقيمتي را مي‏آوردند. در راه ربوده شد. طيّ نامه‏اي جريان را به حضرت (ع) خبر دادند. حضرت (ع) در جواب نوشت: إِنَّ أَنْفُسَنَا وَ أَمْوَالَنَا مِنْ مَوَاهِبِ اللَّهِ الْهَنِيئَةِ وَ عَوَارِيهِ الْمُسْتَوْدَعَةِ يُمَتِّعُ بِمَا مَتَّعَ مِنْهَا فِي سُرُورٍ وَ غِبْطَةٍ وَ يَأْخُذُ مَا أَخَذَ مِنْهَا فِي أَجْرٍ وَ حِسْبَةٍ فَمَنْ غَلَبَ جَزَعُهُ عَلَي صَبْرِهِ حَبِطَ أَجْرُهُ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ ذَلِكَ‏ تحف‏العقول، ص 456.

راوي گويد: امام جواد (ع) را ديدم كه از حمّام بيرون آمد و از سر تا پايش مثل گُل بود، از اثر حنا.

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُبْدُوسِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ قَالَ:" رَأَيْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) وَ قَدْ خَرَجَ مِنَ الْحَمَّامِ وَ هُوَ مِنْ قَرْنِهِ إِلَي قَدَمِهِ مِثْلُ الْوَرْدَةِ مِنْ أَثَرِ الْحِنَّاءِ" كافي، ج 6، ص 509.

هنگامي كه مأمون دخترش امّ الفضل را به تزويج امام جواد (ع) درآورد، حضرت (ع) براي مأمون نوشت كه هر زوجي مهري به زوجه‏اش مي‏دهد و خداوند اموال ما را در آخرت قرار داده است كما اين‏كه اموال شما را در دنيا قرار داده. مناجاتي را كه از پدرم رسيده و او از پدرش گرفته و او از پدرش محمد گرفته و او از پدرش عليّ بن الحسين (عليهما السّلام) گرفته و او از پدرش حسين (ع) گرفته و او از برادرش حسن (ع) گرفته و او از أميرالمؤمنين (ع) و او از رسول الله (ص) و او از جبرئيل گرفته را به عنوان مهر قرار مي‏دهم كه اين مناجات وسايلي است به روي سائل. سپس حديث را نقل مي‏فرمايد. مهج الدعوات، ص 258.

روزي حضرت جواد (ع) وارد مسجد شد. عموي پدرش؛ يعني عليّ بن جعفر بن محمّد در مسجد بود. چون امام جواد (ع) را ديد از جا پريد و بدون كفش و ردا خدمت امام (ع) رسيد و دست حضرت (ع) را بوسيد و بسيار او را احترام كرد. چون حضرت (ع) تشريف برد، اصحابِ عليّ بن جعفر او را توبيخ كرده و گفتند: تو عموي پدر او هستي و چنين مي‏كني؟! او در حالي كه دستش را گرفته بود گفت: وقتي خدا اين پير را اهل نداند و اين نوجوان را اهل بداند من منكر فضل او شوم؟ كافي، ج 1، ص 322.

امام جواد (ع) طيّ نامه‏اي به عليّ بن مهزيار بسيار او را دعا كرد و از جمله فرمود: فَلَوْ قُلْتَ: إِنِّي لَمْ أَرَ مِثْلَكَ لَرَجَوْتُ أَنْ أَكُونَ صَادِقاً فَجَزَاكَ اللَّهُ جَنَّاتِ الْفِرْدَوْسِ نُزُلا فَمَا خَفِيَ عَلَيَّ مَقَامُكَ وَ لا خِدْمَتُكَ فِي الْحَرِّ وَ

الْبَرْدِ فِي اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ فَأَسْأَلُ اللَّهَ إِذَا جَمَعَ الْخَلائِقَ لِلْقِيَامَةِ أَنْ يُحِبُّوكَ بِرَحْمَةٍ تَغْتَبِطُ بِهَا إِنَّهُ سَمِيعُ الدُّعَاءِ الغيبة طوسي، ص 349.

مردي سجستاني در موسم حجّ خدمت امام جواد (ع) رسيد و عرض كرد: والي محلّ ما از محبّين شما است؛ شما چيزي بنويسيد كه او از من ماليات نگيرد. حضرت (ع) هم نوشتند. هنگام بازگشتِ آن مرد خبر به آن والي رسيد. آن والي مرد را از دو فرسخي استقبال كرد و از او، پس از آن خراج نگرفت و قوت او و عيال او و بيش از آن را به او داد و تا زنده بود به اين مرد نيكي مي‏كرد. كافي، ج 5، ص 111.

3. سئوال از امام جواد (ع)

شخصي از امام جواد (ع) پرسيد:" شيعيان شما ادّعا مي‏كنند كه شما از همه آب دجله و وزن آن باخبريد؟! حضرت (ع) فرمود: آيا خدا قادر است كه چنين علمي را به پشه‏اي بدهد؟ عرض كرد: آري. حضرت (ع) فرمود: من نزد خدا، اكرم از پشه و بيشتر خلق او هستم". بحارالانوار، ج 50، ص 99.

عليّ بن مهزيار به حضرت (ع) نامه‏اي نوشت و از زيادي زلزله شكايت كرد. حضرت (ع) جواب دادند كه: چهارشنبه و پنج‏شنبه روزه بگيريد و غسل كنيد و لباس پاكيزه بپوشيد و روز جمعه بيرون بياييد و دعا كنيد.

او مي گويد: چنين كرديم و زلزله دفع شد. من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 544.

انجام عبادات براي ائمّه (عليهم السّلام)

جواز و فضيلت‏

خاطرات‏

موسي بن قاسم از امام جواد (ع) اجازه گرفت تا به نيابت حضرت (ع) و پدرش (ع) طواف كند. حضرت (ع) اجازه دادند و سفارش به آن نمودند. پس از چند سال آمد و گفت:" من از فكر خودم كاري كرده‏ام. حضرت (ع) پرسيد: وَ مَا هُو؟ گفت: يك روز از جانب رسول الله (ص) طواف كردم. حضرت (ع) سه بار فرمود: صلّي الله عليه و آله و روز دوم از جانب اميرالمؤمنين (ع) روز سوم از جانب امام حسن (ع) تا روز دهم ازجانب شما و اينها كساني هستند كه با ولايتشان دينداري مي‏كنم. حضرت (ع) فرمود: اين ديني است كه غير آن پذيرفته نيست. سپس گفت: گاهي هم از جانب مادرتان فاطمه (س) طواف مي‏كردم و گاهي نمي‏كردم. حضرت (ع) فرمود: از جانب او زياد طواف كن كه اين بهترين كاري است كه انجام مي‏دهي. ان شاء الله. كافي، ج 4، ص 314.

4. سخنراني امام جواد (ع)

قَالَ الْبُرْسِيُّ فِي مَشَارِقِ الانْوَارِ:" رُوِيَ أَنَّهُ جِي‏ءَ بِأَبِي جَعْفَرٍ (ع) إِلَي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) بَعْدَ مَوْتِ أَبِيهِ وَ هُوَ طِفْلٌ وَ جَاءَ إِلَي الْمِنْبَرِ وَ رَقِيَ مِنْهُ دَرَجَةً ثُمَّ نَطَقَ فَقَالَ: أَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الرِّضَا أَنَا الْجَوَادُ أَنَا الْعَالِمُ بِأَنْسَابِ النَّاسِ فِي الاصْلابِ أَنَا أَعْلَمُ بِسَرَائِرِكُمْ وَ ظَوَاهِرِكُمْ وَ مَا أَنْتُمْ صَائِرُونَ إِلَيْهِ عِلْمٌ مَنَحَنَا بِهِ مِنْ قَبْلِ خَلْقِ الْخَلْقِ أَجْمَعِينَ وَ بَعْدَ فَنَاءِ السَّمَاوَاتِ وَ الارَضِينَ وَ لَوْ لا تَظَاهُرُ أَهْلِ الْبَاطِلِ وَ دَوْلَةُ أَهْلِ الضَّلالِ وَ وُثُوبُ أَهْلِ الشَّكِّ لَقُلْتُ قَوْلا تَعَجَّبَ مِنْهُ الاوَّلُونَ وَ الاخِرُونَ ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ الشَّرِيفَةَ عَلَي فِيهِ وَ قَالَ: يَا مُحَمَّدُ! اصْمُتْ كَمَا صَمَتَ آبَاوكَ مِنْ قَبْلُ" بحارالانوار، ج 50، ص 108.

1) شجاعت در سخنراني‏

2) معرّفي خود و پدر

3) علم غيب‏

4) اعطاي اين علم از طرف خداوند: مَنَحَنَا مُنِحَ به معناي أُعطِيَ‏

5) اشاره به سابقه: مِنْ قَبْلِ خَلْقِ الْخَلْقِ أَجْمَعِين‏

6) اشاره به نظام فاسد سياسي: دَوْلَةُ أَهْلِ الضَّلال‏

7) اشاره به سستي ايماني مردم: وُثُوبُ أَهْلِ الشَّك‏

8) اشاره به شرايط خقفان: وَضَعَ يَدَهُ الشَّرِيفَةَ عَلَي فِيه‏

9) اشاره به تاريخ خفقان و تقيّه زمان اهل بيت (عليهم السّلام)

5. سخنان امام جواد (ع)

1) قَالَ لِلْجَوَادِ (ع) رَجُلٌ:" أَوْصِنِي. قَالَ: وَ تَقْبَلُ؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: تَوَسَّدِ الصَّبْرَ وَ اعْتَنِقِ الْفَقْرَ وَ ارْفَضِ الشَّهَوَاتِ وَ خَالِفِ الْهَوَي وَ اعْلَمْ أَنَّكَ لَنْ تَخْلُوَ مِنْ عَيْنِ اللَّهِ فَانْظُرْ كَيْفَ تَكُونُ" تحف‏العقول، ص 455.

(صبر را بالش و فقر را در آغوش گير و شهوات را به دور انداز و با هوي مخالفت كن و بدان در برابر ديد خدايي و ببين چگونه‏اي)

2) قَالَ الْجَوَادُ (ع): مَنْ شَهِدَ أَمْراً فَكَرِهَهُ كَانَ كَمَنْ غَابَ عَنْهُ وَ مَنْ غَابَ عَنْ أَمْرٍ فَرَضِيَهُ كَانَ كَمَنْ شَهِدَهُ‏ تحف‏العقول، ص 456.

3) قَالَ الْجَوَادُ (ع): مَنْ أَصْغَي إِلَي نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ يُودِّي عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يُودِّي عَنِ الشَّيْطَانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّيْطَانَ‏ كافي، ج 6، ص 434.

4) قَالَ الْجَوَادُ (ع): تَأْخِيرُ التَّوْبَةِ اغْتِرَارٌ وَ طُولُ التَّسْوِيفِ حَيْرَةٌ وَ الاعْتِلالُ عَلَي اللَّهِ هَلَكَةٌ وَ الاصْرَارُ عَلَي الذَّنْبِ أَمْنٌ لِمَكْرِ اللَّهِ وَ لا يَأْمَنُ مِنْ مَكْرِ اللَّهِ إِلا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ‏ تحف‏العقول، ص 456.

5) قَالَ الْجَوَادُ (ع): إِظْهَارُ الشَّيْ‏ءِ قَبْلَ أَنْ يُسْتَحْكَمَ مَفْسَدَةٌ لَهُ‏ تحف‏العقول، ص 457.

6) قَالَ الْجَوَادُ (ع): الْمُومِنُ يَحْتَاجُ إِلَي ثَلاثِ خِصَالٍ تَوْفِيقٍ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ وَاعِظٍ مِنْ نَفْسِهِ وَ قَبُولٍ مِمَّنْ يَنْصَحُهُ‏ تحف‏العقول، ص 457.