غدير در قرآن
128 بازدید
تاریخ ارائه : 10/27/2012 12:23:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

 

بسم الله الرّحمن الرّحيم‏

 

يكى از سؤالاتى كه جوانان مطرح مى‏كنند، اين است كه چرا نام حضرت على عليه السلام در قرآن نيامده است؟

متاسفانه اين سؤال ناشى از عدم آشنايى نسل نو با قرآن و معارف آن است، كه نمى‏دانند دهها آيه از قرآن كريم درباره حضرت على نازل شده است و مى‏توانند با مطالعه تفاسير معتبر آن را دريابند.

اصولا يكى از شيوه‏هاى قرآن آن است كه به جاى بيان نام افراد، ويژگى‏هاى آنان را ذكر مى‏كند تا براى ديگران الگو باشند، چنانكه نام حضرت خضر و مؤمن آل فرعون در قرآن نيامده است.

از مجموع آياتى كه راجع به حضرت على عليه السلام مى‏باشد، دو آيه مربوط به ماجراى نصب حضرت به امامت، در غدير خمّ است كه عبارتند از: آيات 3 و 67 سوره مائده.

سوره مائده، به اعتقاد عموم مفسّران، در اواخر عمر پيامبر صلّى الله عليه و آله نازل شده و لذا اين دو آيه كه مربوط به جانشينى آن حضرت مى‏باشد، در اين سوره آمده است.

علاوه بر اين دو آيه، روايات بسيارى از ياران پيامبر درباره واقعه غدير رسيده است كه مرحوم علامه امينى نام 110 نفر از آنان و نام دانشمندان و مورخان و شاعران بسيارى از شيعه و سنّى، كه در طول 14قرن گذشته به اين موضوع پرداخته‏اند، در مجموعه يازده جلدى الغدير آورده است.

ابتدا گزارش آخرين سفر حجّ پيامبر (حجّه الوداع) را مرور كنيم و سپس آياتى را كه در اين واقعه نازل شده است، توضيح دهيم.

گزارش آخرين حجّ پيامبر

پيامبر در چهل سالگى به پيامبرى رسيد. سه سال مخفيانه و ده سال علنى تبليغ كرد. بخاطر فشار و تهديد كفار، از مكه به مدينه هجرت كرد. شش سال در مدينه ماند، خواست برود مكه اعمال عمره را انجام بدهد، اما كفار مكه نگذاشتند پيامبر وارد شود و نزديك بود درگيرى پيش بيايد كه صلح حديبيه‏برقرار شد. دو سال بعد پيامبر و مسلمانان مكه را فتح كردند و خانه خدا را زيارت كرده و به مدينه بازگشتند. دو سال ديگر در مدينه ماندند و در سنّ شصت و سه سالگى پيامبر اعلام كرد براى انجام مناسك حج به مكه مى‏روم، هر كس مى‏خواهد بيايد. جمعيت انبوهى از مدينه و اطراف آن و ديگر مناطق اسلامى به مكه آمدند.

هنگام بازگشت، جبرئيل نازل شد و اين آيه را آورد: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ...» و پيامبر را مامور نمود تا ولايت على ابن ابى‏طالب را اعلام كند. لذا پيامبر در منطقه‏اى به نام غدير خمّ، دستور توقف داد تا همه رسيدند. اينجا نقطه‏اى بود

كه راهها از هم جدا مى‏شد، يكى به سمت مدينه، يكى به سمت يمن و يكى به سمت عراق مى‏رفت.

پيامبر فرمود: آنها كه رفته‏اند، بازگردند و صبر كنيد تا آنها كه بازمانده‏اند، برسند. هنگام ظهر نماز خواندند و پس از نماز، پيامبر خطبه‏اى مفصل خواند و آنگاه فرمود:

من به زودى دعوت خدا را اجابت كرده، از ميان شما مى‏روم. اى مردم! درباره من چگونه شهادت مى‏دهيد؟ همگى با صداى بلند گفتند: گواهى مى‏دهيم كه تو رسالت الهى را ابلاغ كردى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى، خداوند ترا جزاى خير دهد.

سپس فرمود: من مى‏روم ولى دو چيز گرانقدر در ميان شما به يادگار مى‏گذارم: يكى كتاب خدا كه واسطه ميان پروردگار و شماست، و ديگرى خاندان من كه خداوند به من خبر داده اين دو از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپيوندند، از اين دو پيشى نگيريد كه هلاك شويد و دست از دامن آن دو برنداريد كه گمراه شويد.

آنگاه پيامبر دست علىّ را گرفت و بلند كرد، آن چنان كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد و همه او را ديدند و شناختند. در اينجا پيامبر فرمود: «ايّها النّاس مَن اولَى النّاس بالمؤمنين مِن انفُسهم»: چه كسى به مؤمنان از خود آنها سزاوارتر است؟

گفتند: خدا و پيامبرش داناترند، پس فرمود: خدا، مولاى من است، و من مولى و سرپرست مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم. سپس فرمود:

«من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه»: هر كه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست. سپس دست به سوى آسمان برداشت و چنين دعا كرد:

خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنانش را دشمن بدار، يارانش را يارى كن، و آنها كه او را ترك كنند، از يارى خويش محروم ساز، حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مكن. سپس فرمود: حاضران، اين خبر را به غايبان برسانند.

خطبه كه بپايان رسيد، جمعيت متفرق نشده بود كه‏جبرئيل نازل شد و اين آيه را بر پيامبر خواند:

«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى ...»

پيامبر فرمود: خدا را سپاس كه دين خود را كامل و نعمت خود را بر ما تمام كرد، و از رسالت من و ولايت پس از من خشنود گشت.

در اين هنگام شور و غوغايى در ميان مردم افتاد و همه، از جمله ابوبكر و عمر، اين موقعيت بزرگ را به على ابن ابى‏طالب تبريك گفتند:

«بَخّ بَخّ لك يا علىّ اصبحت مولاى و مولا كلّ مؤمن و مؤمنه»:" مبارك باد بر تو، مبارك باد بر تو، اى فرزند ابوطالب! تو مولاى من و مولاى تمام مردان و زنان با ايمان گشتى.

اين بود اجمالى از ماجراى غدير، و اكنون به تفسير دو آيه نازل شده در اين باره مى‏پردازيم.

1. آيه تبليغ‏

«يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرين» مائده/ 67

اى پيامبر! آنچه را از طرف پرودگارت به تو نازل شده، به مردم ابلاغ كن، و اگر انجام ندهى، رسالت او را به انجام نرسانده‏اى و خدا تو را از مردم حفظ مى‏كند. خداوند مردمان كافر را هدايت نمى‏كند.

اين آيه نكاتى دارد:

1. عبارت‏ (يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ‏) كه در قرآن دو بار بيشتر نيامده، بيانگر آن است كه آنچه پيامبر وظيفه دارد آن را به گوش مردم برساند امر مهمى است كه مربوط به رسالت اوست و او چون رسول است بايد آن را اعلام كند.

2. كلمه‏ (بَلِّغ) يعنى با جديّت و اهتمام تمام آن را ابلاغ كن و به گوش مردم برسان تا كسى بعداً نگويد اين مطلب به ما نرسيد.

3. (مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ) يعنى مردم بدانند آنچه پيامبر مى‏گويد از جانب خودش نيست، از طرف خداست، خدايى كه صاحب اختيار همه است.

4. (وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ‏) يعنى ابلاغ اين موضوع به شكل عملى و در قالب يك مراسم باشد. زيرا قرآن به جاى‏ آن كه بفرمايد: (بَلِّغْ ... وَ إِنْ لَمْ تُبَلِّغ‏/ بگو ... و اگر نگويى)، مى‏فرمايد: (بَلِّغْ ... وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ/ بگو ... و اگر انجام ندهى)، يعنى ابلاغِ زبانى كافى نيست، بلكه ابلاغِ فعلى لازم است، بايد يك مراسمى باشد و در اين مراسم، آنچه را خدا گفته، به مردم اعلام كنى.

5. عبارت‏ (فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ) يعنى آنجه بايد به مردم ابلاغ كنى، هم‏وزن رسالت توست، به گونه‏اى كه اگر آن را به مردم نرسانى، گويا اصل رسالت پروردگار را به انجام نرسانده‏اى و زحمات بيست و سه ساله‏ات به هدر مى‏رود.

6. جمله‏ (وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ‏) نيز بيان مى‏دارد كه پيامبر از ابلاغ اين امر مهم ترس و هراس داشته‏است و لذا خداوند وعده مى‏دهد او را از شرّ مردم حفظ كند. البته روشن است پيامبر اسلام از اينكه جان خود را در راه خدا فدا كند، هراسى نداشته است و لذا در تمام جنگ‏ها در صف مقدّم جبهه حضور داشت، بلكه اين امر به گونه‏اى بود كه پيامبر احتمال مى‏داد برخى از مردم آن را نپذيرند و موجب فتنه و درگيرى ميان مسلمانان گردد كه بيش از آنكه به جان پيامبر ضرر رساند، به مكتب او ضربه وارد سازد. و لذا ادامه آيه مى‏فرمايد: (إِنَّ اللَّهَ لايَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرين) يعنى خداوند اجازه نمى‏دهد كسانى اين امر مهم را انكار مى‏كنند، به هدفشان برسند و تهديدى براى تو و برنامه‏هاى تو باشند.

در اينجا سه سؤال مطرح است:

1. اين امر مهم چه چيزى بود كه پيامبر تا سال آخر عمرش بيان نكرده بود؟

2. چه امرى بود كه اگر پيامبر آن را نمى‏گفت، زحمات 23 ساله‏اش به هدر مى‏رفت؟

3. چه امرى بود كه پيامبر از گفتنش هراس داشت؟

اين مطلب هر چه باشد، جزء دين است، اما از اصول دين يا فروع دين؟ تك تك آنها را بررسى مى كنيم تا به نتيجه برسيم.

اصول دين، توحيد است و نبوت و معاد. آيا مى‏شود گفت كه در اين 23 سال، پيامبر (ص) «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ‏» را به مردم ياد نداده بود؟! اولين كلمه اى كه به‏مردم آموخت، اين بود: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا». پس اين امر مهم توحيد نيست.

قطعا نبوت هم نيست، زيرا معنا ندارد كسى كه حدود دو ماه ديگر رحلت مى كند، بگويد: مردم! من پيامبرم! آيا تا آن زمان به مردم نگفته بود: من پيامبرم!

راجع به معاد هم، پيامبر از همان روزهاى اول بعثت مردم را از دوزخ هشدار مى‏داد و تمام سوره هاى مكى خبر از معاد مى دهند. پس آنچه پيامبر بايد در آخر عمرش اعلام كند، وقوع قيامت نيست.

اما فروع دين: آيا پيامبر (ص) تا دو ماه مانده به رحلتش از نماز نگفته بود؟! و يا آن حاجيان كه از مكه برمى‏گشتند تارك الصلاه بودند؟! قطعا آن مطلب نماز نبود. روزه، جهاد، خمس و زكات هم، هشت سال قبل، يعن- ى سال دوم هجرى قانون آنها ص- ادر شده بود. حج هم مراد نيست، زيرا آنها از مكه برمى‏گشتند. امر به معروف و نهى از منكر نيز بارها در ديگر آيات قرآنى مطرح و بر لزوم آن تاكيد شده بود. علاوه بر آن كه پيامبر از بيان اين امور هراسى نداشت و آن روزى كه تنها بود و با بت‏ها و بت‏پرستان مبارزه مى‏كرد نترسيد، حالا كه بين اين همه يار و مريد است، بترسد؟

سؤال: با اين اوصاف، آن چيست كه پيامبر صلّى الله عليه و آله تا اواخر عمرش نگفته بود، توحيد و معاد و نماز و روزه هم نيست، اگر آن چيز باشد، توحيد هست، نبوت هست، نماز هست، جهاد هست، امر به معروف و نهى از منكر هست، و اگر نباشد، باقى چيزها هم نيست؟

پاسخ: بايد بگوئيم آن امر، امامت است. چون اگر امامِ معصوم بود، توحيد زنده است و گرنه به جاى خدا طاغوت حاكم مى‏شود. اگر رهبرِ معصوم بود، اهداف نبوت دنبال مى‏شود و اگر رهبر معصوم بود، معارف معاد بيان مى‏شود.

نكته‏اى لطيف‏

در آيات قبل و بعد از اين آيه نيز عبارت‏ «مَا أُنزِلَ» آمده است: در آيه 66 مى‏فرمايد: «مَا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ‏

رَبِّهِم»، در آيه 67 فرمود: «مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ»، و در آيه 68 مى‏فرمايد: «مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ». اين يك امر تصادفى نيست كه در سه آيه پشت سر هم، سه تا «مَا أُنزِلَ» آمده باشد. مورد اول و سوم مربوط به كتاب آسمانى است، كه مردم بايد آن را به پا دارند تا از بركات آن در دنيا و آخرت بهره‏مند شوند. و مورد دوم مربوط به رهبرى جامعه است كه بايد از سوى خدا تعيين گردد و پس از پيامبر، در قالب امام سرپرستى جامعه را بر عهده گيرد.

مهندسى قرآن را ببينيد، خدا امامتِ على بن ابيطالب را گذاشته است بين دو كتاب آسمانى! در يك آيه مى‏گويد: كتاب خدا را به‏پا داريد، وضع اقتصاديتان‏خوب مى‏شود. و در آيه ديگر مى‏فرمايد: اگر كتاب آسمانى را به‏پا نداريد، هويت نداريد و هيچيد. و در ميان اين دو آيه مى‏گويد: اى پيامبر! على را معرفى كن. يعنى كتاب آسمانى و امام معصوم در كنار هم. چنانكه پيامبر در حديث ثقلين فرمود: «انّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى»

2. آيه اكمال دين‏

«... الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ ديناً ...» مائده/ 3

امروز كافران از دين شما مأيوس شدند، پس از آنان نهراسيد و از من پروا داشته باشيد. امروز دين شما را

كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام ساختم و اسلام را به عنوان دين براى شما پسنديدم.

اين جملات در ميان آيه‏اى قرار گرفته كه آغاز و پايان آن مربوط به خوردنى‏هاى حرام همچون گوشت مردار و خوك است. اما روشن است بيان اين مطالب كه قبلا نيز در قرآن آمده بود: (در سوره هاى انعام، بقره و نحل)، حرف تازه‏اى نيست و موجب اكمال و اتمام دين نمى‏شود، بلكه برخى چيزها بايد تكرار شوند تا مؤثر واقع شوند.

اما اين چه روزى است كه داراى چنين ويژگى‏هاى مهمى مى‏باشد؟

روزهاى عمر شريف پيامبر اكرم را بررسى مى‏كنيم.

ايشان در 40 سالگى به پيغمبرى مبعوث شد و در 63 سالگى رحلت نمود. در اين 23 سال رسالت پيامبر، كدام روز است كه اين آيه با آن مطابقت داشته باشد.

1. روز بعثت: اولين روزى است كه حضرت به پيامبرى مبعوث شد. هنوز اتفاقى نيفتاده است كه بگوييم امروز دين كامل شد! مثل اين است كه روز اولى كه دانش آموز به مدرسه مى‏رود، معلم به او بگويد: تو امروز فارغ التحصيل شدى!

2. روز هجرت: هنگام هجرت پيامبر از مكه به مدينه هم، نه دين كامل شده بود و نه كافران مايوس گشته بودند، زيرا از هر قبيله‏اى يك نفر آمده بود تا پيامبر را بكشند. و پيامبر على ابن ابى‏طالب را در

جاى خود نهاده بود. پس از آن نيز جنگ‏هاى بسيارى به راه انداختند.

3. روز پيروزى: مسلمانان در برخى جنگ‏ها پيروز مى‏شدند و در برخى شكست مى‏خوردند. آنجا كه شكست مى‏خوردند كفار اميدوارتر مى‏شدند و آنجا كه پيروز مى‏شدند دشمن مأيوس نمى‏گشت و در صدد حمله‏اى ديگر برمى‏آمد.

4. روز فتح مكه: گرچه با فتح مكه، كافران از غلبه بر پيامبر اسلام مايوس شدند، اما اميد داشتند با مرگ پيامبر، مسلمانان دچار ضعف گشته و آنان غالب گردند، زيرا پيامبر پسرى نداشت كه ادامه دهنده راه او باشد.

5. روز نصب امام: روشن است هيچ موضوعى نيست كه مايه نااميدى كامل دشمنان گردد، جز تعيين جانشين، آن هم جانشينى همچون على ابن ابى‏طالب كه شجاعت و زكاوت او مورد پذيرش همه، از دوست و دشمن بود. و اين امر در روز هجدهم ذى‏الحجه در سرزمين غدير خمّ اتفاق افتاد و حضرت على عليه السلام به امامت مسلمين منصوب گرديد. كسى كه امام خمينى درباره‏اش فرمود: اگر پيامبر صلّى الله عليه و آله هيچ كارى نمى‏كرد و فقط يك على عليه السلام تربيت مى‏كرد، كافى بود.

نكات لطيف‏

1. قرآن در سه مورد مى‏گويد: در آينده نعمت را بر شما تمام خواهم كرد. يك جا پس از تغيير قبله است كه مى‏فرمايد: «وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتى عَلَيْكُمْ» (بقره/ 150) در فتح مكه نيز مى‏گويد: «وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ» (فتح/ 2) در پايان آيه كسب طهارت براى نماز نيز مى‏گويد: «وَ لِيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُم» (مائده/ 6) اما در آيه غدير خم مى‏فرمايد: «أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى» نعمتم را بر شما تمام كردم. يعنى با نصب امام، نعمت الهى بر مردم كامل شد.

2. سه مرتبه در قرآن آمده است‏: «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ» (توبه/ 33، فتح/ 28، صف/ 9) يعنى اسلام بر همه‏

اديان غالب شده و كره زمين را خواهد گرفت. اما كدام اسلام؟ اين آيه مى‏فرمايد: اسلامى كه كره زمين را فرامى‏گيرد، اسلامِ غديرخم است، زيرا در آيه غدير خم فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمْ الْإِسْلَامَ دِينًا» يعنى اسلامى را كه در غدير خمّ كامل كردم، به عنوان دين براى شما پسنديدم. آن وقت راجع به آينده جهان مى‏گويد: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الْأَرْضْ ... وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذِى ارْتَضى لَهُم» (نور/ 55) خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، وعده داده است كه‏

حتماً آنان را در زمين جانشين [خود] قرار دهد، ...

و آن دينى را كه برايشان پسنديده است براى آنان مستقر كند.

در غدير خم مى‏گويد: «رَضِيتُ»، و در مورد حكومت بر زمين مى‏گويد: «ارْتَضى‏»، ريشه هر دو يكى است. پيداست مكتبى كه مى‏تواند همه دنيا را زير پرچم خودش جمع كند، مكتب اهل بيت عليهم السلام است.

3. نكته لطيفى از يك طلبه جوان يمنى ياد گرفتم. اين يمنى مى‏گفت سنّى و شيعه همه قبول دارند كه در آخر الزمان فردى از نسل پيامبر قيام مى‏كند كه نامش مهدى است و جهان را از ظلم و جور پاك ساخته و حكومت عدل اسلامى را برپا مى‏سازد.

مى‏گوييم: شما كه قيام مهدى را قبول داريد، و

مى‏گوييد امام با نظر مردم انتخاب مى‏شود، خوب رأى بدهيد و مهدى را مشخص كنيد. مى‏گويند: نه، مهدى را بايد خدا تعيين كند. مى‏گوييم: چطور شد اولين امام را شما تعيين كرديد، آخرين آنها را خدا تعيين كند؟ اگر امامِ جامعه را بايد خدا تعيين كند، هم اولش با خداست، هم آخرش. شما به امام اول كه مى‏رسيد، مى‏گوييد: مردم جمع شدند و بزرگان اجماع كردند و خليفه انتخاب شد، مى‏گوييم: اگر اولى را رأى داديد، رأى بدهيد و يك مهدى انتخاب كنيد! چطور تعيين آخرين حاكم جهان به عهده خداست و اولين آنها به عهده مردم؟

اصلا تعيين امام، كار خداست نه مردم. قرآن مى‏گويد:

«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَه» (قصص/ 68) پروردگار تو هر چه را بخواهد مى‏آفريند و برمى‏گزيند، و آنان [در اين امور] اختيارى ندارند.

البته قرآن در جاى ديگر مى‏گويد: «وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ» (شورى/ 38) «أَمْرُهُمْ‏» يعنى كارهايى كه مربوط به مردم است، بايد به صورت شورا انجام شود، اما امامت، «أَمْرُهُمْ‏» نيست، بلكه‏ «أَمْرُ الله‏» است، كار خداست. خداوند وقتى حضرت ابراهيم را امام كرد، فرمود: «إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» (بقره/ 124) من كه خدا هستم، تو را امام مردم قرار دادم، ابراهيم گفت: از ذريه و نسل من نيز امام قرار ده، خدا فرمود:

«لَا يَنَالُ عَهْدِى الظّالِميِن‏» عهد من به ظالم نمى‏رسد. يعنى هر كدام از فرزندان تو كه ظالم باشند، به مقام امامت نمى‏رسند. پس امامت عهد خداست و عهد خدا مشورتى نيست، امر مردم مشورتى است. در جاى ديگر هم مى‏فرمايد: «أَوْفُوا بِعَهْدى أُوفِ بِعَهْدِكُم» (بقره/ 40) شما به عهد من وفا كنيد، من هم به عهد شما وفا مى‏كنم. اگر شما آن امامى را كه من گفتم پيروى كرديد، من هم به پيمانى كه با شما دارم وفا كرده و شما را در دنيا سعادتمند كرده و در آخرت به بهشت جاودان خواهم برد.

قرآن در جاى ديگر مى‏فرمايد: «ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَهُ‏

مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبيناً» (احزاب/ 36) هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و رسولش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد و هر كه خدا و فرستاده‏اش را نافرمانى كند، قطعاً دچار گمراهىِ آشكارى گرديده است.

وقتى خداوند مى‏گويد: پس از پيامبر، علىّ امام جامعه است، ديگر كسى نمى‏تواند بگويد انتخاب خليفه با ماست. و امروز نمى‏توان گفت اين يك امر تاريخى بود كه گذشته است و ما بايد خودمان فكرى كنيم و چاره‏اى بينديشيم. ما در زمان غيبت امام معصوم بسر مى‏بريم و وظيفه داريم از كسانى كه آن‏

حضرت مشخص فرموده تبعيِت كنيم. عالمان پرهيزكار، خيرانديش و به دور از هوى و هوس كه امام زمان عليه السلام ولايت جامعه را به آنها سپرده است.