خوف الهی
89 بازدید
تاریخ ارائه : 11/10/2012 9:34:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

خوف الهي

 

موضوع: خوف الهی  

کلید واژه ها: عاشورا، خوف، حقد، حسد، حزن، افسردگی، شجاعت، قیامت، عاقبت.

تاریخ، مایه عبرت

گفته شد یکی از مباحث مهم نهضت عاشورا، درس ها و پیام هایی است که در این نهضت نهفته است. حادثه ای که در ساعات محدود در سرزمینی معین واقع شد؛ اما در بطن و متن خویش ده ها درس اخلاقی و تربیتی دارد. ما امروز بعد از آن که مصیبت و حوادث مربوط به عاشورا را نقل مي کنیم، باید این درس ها را بگیریم و به مردم بگوییم، در واقع باید به عاشورا و نهضت امام حسین (علیه السلام) ، یک نگاه کاربردی و راهبردی شود. نهضتی با این عظمت و با این وسعت، درس های زیادی در خودش دارد، پیام ها و عبرت های زیادی دارد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: تاریخ نسبت به آیندگان مانند گذشتگان جاری می شود. اگر شما به ایستگاه راه آهن رفته باشید، قطاری که آهسته از جلوی ایستگاه عبور می کند، یک واگنش مقابل ایستگاه است، یک سری از واگن هایش رد شده اند و یک سری از واگن ها هم عقب هستند، همة آنها یک قطار اند و همة واگن ها هم شبیه هم هستند. منتها افراد داخل واگن ها تعدادی عبور کرده اند، افرادی هم در حال عبور کردن هستند و افرادی هم هنوز به ایستگاه نرسیده اند. سرتاسر این عبور، حرکت یک قطار و یک مجموعه است. تاریخ این گونه است سنت های تاریخ، حق و باطل، درگیری ها، حوادث، خدعه ها، این ها همه شبیه هم است مثل یک بازی که مهره هایش تغییر مي کند و در واقع نفرات آن عوض می شود، اصل و مبنا یکی است. لذا امیرالمؤمنین (علیه السلام) به فرزندشان امام حسن (علیه السلام) فرمودند: من عمر طولانی نداشته ام؛ «فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أعْمالِهِمْ وَفَکَّرْتُ فِی أخْبارِهِم وَسِرْتُ فِی آثارِهِم حُتّی عَدْتُ کُأحَدِهِمْ»؛[1] اما در کردار آنها نظر کردم و در اخبارشان اندیشیدم و در آثارشان سیر کردم تا آنجا که گویا یکی از آنها شدم. قرآن داستان های زیادی دارد؛ چرا بعضی داستان ها را چند بار تکرار می کند؟ مثل داستان موسی (علیه السلام) ، داستان عدم سجدة شیطان و... برای این که در آنها نکته هایی است؛ خداوند تبارک و تعالی به پیغمبر (صلی الله و علیه وآله وسلم) می فرماید: «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ»[2] قصه ها را برای مردم بیان کن.

هست اندر صورت هر قصه ای     خرده بینان را ز معنا حصّه ای

از این قصه ها باید حصه گرفت، از این حوادث باید نتیجه گرفت.

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران     گفته آید در حدیث دیگران

پس نهضت عاشورا با این عظمت گر چه از نظر نفرات، زمان و مکان محدود بود؛ اما شما هر درس تربیتی و اخلاقی که بخواهید می توانید از این نهضت به دست آورید.

خوف مذموم و ممدوح

ما وقتی روایاتمان را نگاه مي کنیم می بینیم با خوف و ترس دوگونه برخورد شده است و به دو صورت دربارة آن بحث شده است. یک جا قرآن می فرماید:

«أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ»؛

«اولیای خدا، دوستان خدا ترس ندارند.»

«وَلاَ هُمْ يَحْزَنُون»[3]

«اندوه و حزن ندارند»،

با ایمان هستند، فرشته ها بر این ها نازل می شوند و می گویند:

«ألّا تَخافوُا»[4] «نترسید، خوف نداشته باشید.»

این سخن قرآن است. امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم در روایتی می فرماید: «الخائِفُ لا عیشَ له»[5] آدم خائف نمی تواند زندگی کند. انسان ترسو و خائف نمی تواند مشی درستی داشته باشد. این یک سری از آیات و روایات که در این زمینه است؛ اما از آن طرف هم آیات و روایات فراوان داریم مثل «وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَان»[6] هرکه خوف داشته باشد دو بهشت در انتظارش است. چگونه می شود این دو دسته از آیات را با هم جمع کرد؟ جمع آنها چنین است. یک خوف بد است و یک خوف خوب است. خوف ناپسند همان ترسی که امروزه در روانشناسی به آن افسردگی و اندوه می گویند، این بد است.

عوامل حزن و افسردگی

در روایات داریم یک چیزهایی برای شما افسردگی می آورد از این ها دوری کنید. امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می فرمایند: «ثلاث لا ینهأ لصاحبهن عیش» سه چیز است که اگر در کسی باشد نشاط او را می گیرد و افسردگی می آورد: 1- «الحقد»؛ کینه 2- «والحسد»؛ حسادت 3- «و سوء الخلق»؛[7] بد اخلاقی. این سه صفت قبل از آن که به مردم لطمه بزند به صاحب خود لطمه می زند. آدم بد اخلاق خودش بیشتر اذیت می شود، خودش بیشتر آزار می بیند. وقتی تندی می کند ضربان قلبش و اعصابش همه به هم می ریزد. انسان اهل گذشت، خودش هم آرام است و مردم هم از دستش در آسایش هستند؛ لذا فرمود در قنوت نماز دعای مؤمنین این است «لَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا»[8] خدایا در دل ما کینه قرار نده؛ چون کینه مثل یک عامل مخرب از درون انسان را آزار می دهد.

رو خویش را صد آب شوی از کینه ها     وانگه شراب عشق را پیمانه شو

کینه یک صفت منفی است، امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمودند: «الحقد الام العیوب»؛[9] کینه، مادر گرفتاری هاست. آدم کینه ای صفات دیگررا دارا می باشد. سوء ظن، بدخلقی، بدبینی، غیبت، ناسزا. گناه از یک مرحله ای شروع می شود و اندک اندک انسان سقوط می کند؛ لذا خوفی که بد است، خوف و حزن و اندوهی است که ناشی از کینه باشد، ناشی از حسادت و سوء خلق باشد. پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرمایند: «من نَظَرَ الی ما فی أیدی النّاس» هر کس نگاهش به دنبال مال مردم باشد «طال حُزْنُه»[10] این فرد همیشه ناراحت است، همیشه احساس کمبود می کند. لذا در روایات داریم اگر مصیبتی داری به آن که از تو بیشتر مصیبت دیده نگاه کن آرام می شوی. اگر مشکلی داری به کسی که از تو بیشتر مشکل دارد نگاه کن، نگاهت به داشته های دیگران نباشد. در بعضی ها حالت قناعت نیست، هرچه دارند باز نگاهشان به یک چیز بالاتر است و این خطرناک است. آقا شما ازدواج کردی، همسرت را بهترین همسر بدان و با او زندگی کن، نه این که «العیاذ بالله» به بهتر از او نگاه کنی. بالاخره بهتر از شما هم وجود دارد، از شما نیکوتر هم هست. هرکسی از او بالاتر وجود دارد. فرزند داری او را بهترین فرزند بدان، تربیتش کن. لذا فرمود: یکی از عوامل حزن نگاه به داشته های دیگران است، این هم حزن منفی است. همچنین در روایات داریم یکی از جاهایی که خوف و حزن منفی است، شهوت رانی های لحظه ای است، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «رُبَّ شَهْوَهِ سَاعَهٍ تورثُ حُزْناً طَویلا»؛[11] در روایت داریم یک نگاه شهوت آمیز، و یک حرکت شهوت آمیز برای انسان حزن و اندوه می آورد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: «الخائف لا عیشَ لَه»؛[12] انسان خائف زندگی خوشی ندارد. اگر قرآن می فرماید: اولیای خدا ترس و حزن ندارند، آنها این موارد را از خود دور می کنند. از این مورادی است که خدمت شما عرض کردم، باز در روایت داریم جایی که انسان نتواند حقش را بگیرد اندوه می آورد. یک وقت در یک جامعه ای ظلم است، حق زیر پا می رود آدم ناراحت است. اما یک وقت با این که پول زیادی داری مي خواهند به زور ده تومان از شما بگیرند، با این که این پول ارزش ندارد و کم است ولی چون زور می گویند ناراحت می شوید. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در کوچه های کوفه، دیدند یک نوجوانی اندوهناک و افسرده است، این بچه با بچه های دیگر بازی نمی کند، بچه های دیگر نشاط دارند، اما این نوجوان در یک گوشه ای نشسته است. جلو آمد صدایش زد: آقا پسر اسمت چیست؟ گفت: مات الدین. فرمود: چرا ناراحتی؟ گفت: آقا پدرم چند سال است از دنیا رفته، می گویند او را کشته اند. حضرت به دنبال مادرش فرستادند و از او علت نا راحتی بچه را جویا شدند و علت اینکه چرا نامش را مات الدین گذاشته اند. مادرش گفت: در ایامی که این بچه در رحم من بود پدرش به مسافرت رفت، پس از مدتی همسفرانش آمدند گفتند شوهر تو در مسافرت بیمار شده و از دنیا رفته، او از ما خواهش کرد اگر بچه ام به دنیا آمد نام او را مات الدین بگذارید. یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، ناراحتی این بچه فقدان پدر است. امیرالمؤمنین بلافاصله از این اسم، رمز و علت آن را پی برد. آن چهار نفر را خواست. تک تک به ستون های مسجد جدا از هم بست،. جداگانه از آنها بازجویی کرد. کجا مرده؟ هرکسی یک چیزی گفت. چه کسی دفنش کرده؟ هرکسی یک چیزی گفت. چقدر پول همراهش بود؟ حضرت دید حرف هایشان با هم یکسان نیست، در حرف هایشان تناقض است. از همین تناقض حضرت پی برد دروغ می گویند. اعتراف کردند: آقا، ما او را کشتیم و اموالش را برداشتیم. امیرالمؤمنین (علیه السلام) حکم را صادر کرد، اموال را بگرداند و آنها را مجازات سختی نمود، و بعد به مادر بچه فرمود: اسم این بچه را عاش الدین بگذارید.[13] ببینید افسردگی این نوجوان از چه بود؟ از یک اهمال، از زیر پا رفتن حق. اگر می گوییم خوف و حزن بد است این گونه مواردی است، که فکر می کنم پنج شش مورد برای شما شمردم و بیان کردم قرآن مي گوید این خوفی است که شیطان ایجاد می کند، «یُخَوِّفُ أولیاءَهُ»[14] شیطان ترس می اندازد. این ترس؛ یعنی افسردگی. گاهی اوقات جوان ها پیش من می آیند می گویند: من ناراحتم، افسرده ام، احساس پوچی می کنم، چه کنم؟ بروید مطالعه کنید، با اهل نظر صحبت کنید، قرآن و کتاب بخوانید این افسردگی را باید زدود چون خیلی خطرناک است.

جلوه های خوف از خدا در عاشورا

خوف پسندیده که گفته شد یکی از درس های عاشورا است، همان خوفی است که قرآن می گوید هر که آن را داشته باشد، دو بهشت در انتظار اوست؛ «وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَان»[15]، جنت مادی و معنوی، جنت برزخ و قیامت، این خوف همان خوفی است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: فردای قیامت در صحرای محشر ندا می دهند: «أینَ الخائفون؟» کجا هستند آن هایی که می ترسیدند؟ (ترس مثبت) یک عده بلند می شوند، می گویند: ما. خطاب می شود شما امروز بدون حساب وارد بهشت می شوید و شما کسانی هستید که نزدیک ترین مردم به ما هستید؛ چون در زندگی شما خوف بوده، در زندگی شما ترس بوده و این ترس منشأ سرور است. بطن این ترس نشاط و شجاعت است. من مواردی از شجاعتهای کربلا را برای شما ذکر می کنم:

مورد اول: همان ترسی است که عابس بن ابی شبیب شاکری داشت. از خدا می ترسید لذا از دشمن نمی ترسید. مقابل دشمن آمد، زره اش را زمین گذاشت. گفت: من ترس ندارم.

وقت آن آمد که عریان شوم     جسم بگذارم سراسر جان شوم

عمر سعد گفت: کسی به تنهایی به جنگ او نرود با او به تنهایی نمی شود جنگید، سنگ بارانش کنید. سنگ بارانش کردند، وقتی او را کشتند سر از بدن او جدا کردند. هرکسی می گفت من او را کشتم. عمر سعد گفت: با هم بحث نکنید کسی به تنهایی با او نجنگید، همه شما دخیل بودید.[16] ترس از خدا اینگونه شجاعت می آورد.

مورد دوم: در ظهر عاشورا «سعید بن عبدالله» در دفاع از امام مقابل اباعبدالله (علیه السلام) ایستاده بود و امام نماز می خواندند. تیرها همین طور که می آمد به سینه اش می خورد. وقتی همه تیرها به بدنش اصابت کرد روی زمین افتاد. بعد امام بالای سرش آمد فرمود: سعید بن عبدالله! «أبشِّرُکَ بِالجَنَّه» بهشت بر تو بشارت باد. سعید، سفارشی نداری؟ وصیتی نداری؟ گفت: یابن رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) یک سؤالی از شما دارم «اوَفَیتُ؟» من به عهدم وفا کردم؟ وظیفه ام را انجام دادم؟[17] این شجاعت است، این ترس منشأ نشاط و سرور است. منشأ صعود و حرکت است. منشأ ایستادگی و مقاومت در مقابل دشمن است.

مورد سوم: حبیب بن مظاهر آن پیرمرد روشن و آن پیرمرد جوان دل و شجاع وقتی وارد بازار کوفه شد. مسلم بن اوسجه را دید که دنبال حنا می گردد. گفت: رنگ برای چه می خواهی؟ گفت که محاسنم سفید شده می خواهم آنها را رنگ کنم. گفت: لازم نیست، بیا برویم یک رنگی به آن بزن تا قیامت پاک نشود؛ پسر فاطمه (علیها السلام) به کربلا آمده است بیا برویم به او بپیوندیم. به هر زحمتی که بود شبانه خودش و مسلم و غلامش از کوفه خارج شدند و خودشان را به امام حسین (علیه السلام) رساندند. وقتی حبیب وارد کربلا شد، زینب کبری (علیها السلام) به امام حسین (علیه السلام) عرضه داشت: برادر، سلام مرا به حبیب برسان. وقتی روی زمین افتاد و در خون خودش می غلتید، امام حسین (علیه السلام) بالای سرش آمد و فرمود:

لله دَرُّکَ یا حبیب     لقد کنت فاضلا

خدا تو را اجر دهد، تو آدم فاضلی بودی، تو خاتم قرآن بودی؛ تو یک شب قرآن را ختم می کردی.[18] چه شجاعتی؟! چه عظمتی؟! این از کجا نشأت گرفته است؟

مورد چهارم: نماینده امام حسین (علیه السلام) «سلیمان ابارزین» نامة امام را برای مردم بصره آورد. وقتی به سران بصره و به مسئولین رسید و به اصطلاح به کسانی که رؤسای قبایل بودند نامة امام حسین (علیه السلام) را به دستشان داد، آنها به جای اینکه دفاع کنند و لشکر آماده نمایند یکی از آنها به نام «منظر بن جارود» دست نمایندة امام حسین (علیه السلام) را گرفت و تحویل ابن زیاد داد. ابن زیاد دستور داد نمایندة امام را گردن زدند و به شهادت رساندند. این برخورد کسانی بود که امام برایشان نامه فرستاد. اما در همین بصره، آقایی به نام «یزید بن صبیت» است. او دو تا از بچه هایش «عبدالله» و «عبیدالله» را برداشت و گفت من به مردم بصره کاری ندارم، من می روم به پسر فاطمه (علیها السلام) ملحق شوم. غلامش آمد و گفت: ارباب، مرا هم با خودت ببر، آزادی من در گرو این است که خدمت ابا عبدالله (علیه السلام) بیایم. دو سه نفر دیگر هم در مسیر همراهش شدند، یک هیأت هفت نفره تشکیل شد این هیئت هفت نفره وارد کربلا شدند. مقابل خیمه های اباعبدالله (علیه السلام) آمدند. وقتی یزید ابن صبیت مقابل خیمة اباعبدالله (علیه السلام) رسید به او گفتند: امام حسین (علیه السلام) به استقبال شما رفته وقتی حضرت شنید شما آمده اید برای دیدن شما به خیمة شما رفته اند. او به سرعت آمد به سمت خیمه اش و دید اباعبدالله (علیه السلام) مقابل خیمة او ایستاده، از همان عقب این آیه را خواند: «قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ.»[19] امام را در آغوش گرفت. بعد خودش و دو فرزندش به شهادت رسیدند. این خوف از خدا منشأ نشاط و منشأ شجاعت است. منظورم از این که گفته می شود یکی از درس های عاشورا خوف است این گونه خوفی است.

وقتی رسول گرامی اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) ، یکی از نشانه های انسان مومن را خوف می دانند منظور چه خوفی است؟ من چهار شاخه را به طور مختصر برای شما می شمارم.

خوف از عظمت خداوند

قرآن می فرماید: «وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ.»[20] ترس از خدا، یعنی ترس از عظمت خدا. دیده اید وقتی کسی جلوی یک شخص بزرگی قرار می گیرد رعایت می کند و بعضی حرف ها را نمی زند. گاهی جلوی یک مرجعی و یا بزرگی یک احترام خاصی به او دست می دهد. این خوف معنایش همین است؛ کسی که از مقام و عظمت خدا ترس داشته باشد. می دانید ترس از عظمت خدا یعنی چه؟ یعنی همه جا خدا را ناظر می بینید. «أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَی.»[21] این آیه هر اندازه در زندگی ما تحقق داشته باشد ارتکاب گناه ما کمتر است، ضریب آسیب پذیری ما کمتر است. یک جوانی از من سئوال کرد: چه کنیم که گناه نکنیم؟ گفتم: به این آیه دقت کن: «أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَی» اگر انسان خدا را ناظر دید گناه نمی کند.عبدالله بن عمر، پسر خلیفة دوم این جمله را زیاد می گفت: «قالَ الرّاعی...فاینَ الله» چوپان گفت: خدا کجاست؟ به او گفتند: این یعنی چه؟ گفت: این یک قصه ای دارد. گفتند: قصه اش را بگو. گفت: من با رفقام برای تفریح در بیابان می رفتیم که رسیدیم به جایی که درختی بود، بساطی پهن کردیم تا استراحت کنیم. چوپانی را دیدیم که تعدادی گوسفند را می چراند. جلو رفتم، گفتم: ما یک عده ای برای تفریح اینجا آمده ایم شما هم بیا با ما غذا بخور. گفت: روزه ام. گفتم: روزة واجب یا مستحبی؟ گفت: مستحبی. گفتم در این گرما آن هم در این بیابان چرا روزة مستحبی گرفتی؟ گفت: «قُل نارُ جَهنم اشدُّ حرّا»؛ گرما و آتش ندیدی! آتش جهنم گرم تر از این حرف هاست. گفتم: قبول، ولی روزه ات را باز کن فردا روزه بگیر، روزه ات که مستحبی است. گفت: حرفی نیست، شما یک کاغذ بنویس که من فردا زنده ام من روزه ام را باز می کنم. گفتم: نه، من این تضمین را نمی توانم به تو بدهم. می خواهی روزه باشی اشکالی ندارد ولی یکی از این گوسفندهایت را به ما بده تا بکشیم کباب کنیم. گفت: نمی شود، من مالک اینها نیستم من فقط چوپان اینها هستم. این ها را به بیابان آورده ام بچرانم و برگردانم. گفتم: این همه گوسفند کسی متوجه نمی شود، پولش را هم می دهم. نمی خواهد به اربابت و یا مالکش بگویی. چوپان با انگشتش به آسمان اشاره کرد و گفت: أین الله؟ پس خدا چه؟ عبدالله بن عمر یک مرتبه به فکر فرو رفت. لذا این جمله را گاهی نقل می کرد، می گفت: قال الرّاعی؛ چوپان گفت: فأین الله. اما چوپان نگفت اربابم نمی فهمد کسی متوجه نمی شود؛ چون این مسائل یک روزی روشن می شود و آن «يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِر»[22]

مولوی چقدر زیبا قصه گفته است! می گوید: یک وقتی به لقمان حکیم تهمت دزدی زدند. لقمان به همراه دوستانش رفته بود برای اربابش از باغ، زردآلو بیاورد. یک سبد زرد آلو چیدند،. در مسیر راه غلام های دیگر زردآلوها را خوردند بعد آمدند پیش ارباب تقصیر را به گردن لقمان انداختند. گفتند: لقمان زردآلوها را خورد. لقمان به ارباب گفت: اینها دروغ مي گویند و به من تهمت می زنند. در عین حال لقمان دید آنها چند نفرند و این یکی است و حرفش پیش نمی رود. گفت: یک پیشنهاد دارم، به هر کدام از ما یک لیوان آب جوش بده تا بخوریم. بعد شما سوار اسبتان شوید ما هم دنبال شما می دویم اگر کسی زردآلو خورده باشد آب جوش و دویدن حالش را به هم می زند، بعد معلوم می شود چه کسی دزد است. ارباب پذیرفت، هر کدام یک لیوان آب جوش خوردند – من نمی خواهم بگویم این قصه واقع شده یا نه؟ فقط مقصود روی تشبیه و نتیجة آن است- مولوی می گوید:

حکمت لقمان چو تاند این نمود     پس چه باشد حکمت رب الوجود

یوم تبلی السّرائر کلها     بان منکم کامناً لایشتها

یعنی اگر لقمان توانست دزدها را اینگونه افشا کند پس خدا چگونه مي خواهد این شکم ها را از رشوه، ربا، اضافه حقوق بدون اضافه کار، مال اختلاس و دزدی پر شده افشا کند؟! فرض که بندة خدا نفهمید، قوة قضاییه نفهمید، دادگاه هم نفهمید، مگر این دنیا چقدر استمرار دارد؟ چرا تا وقتی حلال هست، چرا حرام؟ تا لذت شرعی هست چرا حرام؟ مگر حلال الهی دایره اش بسته است که –خدایی نکرده- ما دنبال حرام برویم؟ گفت: «یوم تبلی السّرائر»؛ روزی که خدا سریرت ها را آشکار می کند. پس یک خوف، خوف از مقام خداست، خوف از عظمت خداست. از سلمان فارسی روایت شده است که فرمود: سه چیز مرا به گریه درآورد و سه چیز مرا به خنده درآورد «وَ أما الثَّلاثُ الَّتی أضحَکتَنی» آن سه چیزی که مرا به خنده درآورده است:1- «فغافل لیس بِمَغفُول عَنه» من تعجب می کنم از کسی که غافل است و حواسش نیست در حالی که کس دیگری مواظبش است؛ 2- «وَطالِبُ الدُّنیا وَالمَوتُ یَطلُبُهُ» کسی که دنبال دنیاست در حالی که مرگ دنبال اوست. – دیده اید یک وقت آدم به تعقیب یک ماشین می رود اما کس دیگری در تعقیب خود اوست و او حواسش نیست. او در تعقیب دنیاست و مرگ در تعقیب اوست. 3- «وَ ضاحِکٌ مِلْءَ فِیهِ لَا یَدْرِی أرَاضٍ عَنْهُ سَیِّدُهُ أمْ سَاخِطٌ عَلَیْهِ»[23] او خوش باشد اما نمی داند خدا از دست او راضی هست یا نه؟ اگر مطمئن باشد خدا از دستش راضی است این ارزش است. انسان خوشی کند اما در خوشی اش حرام نباشد. خوف از مقام رب در زندگی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیهم السلام) و زندگی امام حسین (علیه السلام) و اصحابش موج می زد.

خوف از معاد

خوف دومی که در زندگی من و شما باید باشد، خوف از قیامت است. «إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيراً».[24] اینکه انسان از معاد و قیامت خوف داشته باشد. چرا ائمة ما اینقدر راجع به مرگ تذکر می دادند؟ هر کجا فرصت می شد تذکر می دادند. یک روز امام کاظم (علیه السلام) آمدند قبرستان، دیدند یک جنازه ای را دارند دفن مي کنند، همانجا ایستادند درس اخلاق گفتند. فرمودند: دنیایی که آخرش این است، آخرتی که سالن ورودی آن اینجاست و دنیایی که سالن خروجیش قبر است؛ چرا بعضی ها در آن زهد ندارند؟ چرا بعضی ها حواسشان جمع نیست. در حدیث آمده است امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعد از هر نماز عشا رو می کرد به جمعیت و می گفت: «أیّها النّاسُ تَجَهَّزوا رَحِمَکُمُ الله»[25] آماده باشید، مهیا باشید خداوند شما را رحمت کند.

خوف از عاقبت

پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «لَا یَزالُ المُؤمِنُ خَائِفاً مِنْ سُوءِ العَاقِبَهِ»[26] انسان همیشه باید از آخر کارش بترسد. خیلی ها خوب شروع کردند ولی خوب تمام نکردند. خیلی ها گفتند: یا اباعبدالله (علیه السلام) ، ولی پای حرفشان نماندند. خیلی ها دلشان می خواست و آمدند؛ اما وقتی دیدند صحنه، صحنة دیگری است امام را تنها گذاشتند. امام حسین (علیه السلام) در مسیر کربلا عبدالله بن مطیع را ملاقات کرد، برایش دعا کرد. او چاه آبی داشت امام دعا کرد، آب چاه بالا آمد و برکت پیدا کرد؛ اما امام را یاری نکرد. عبدالله بن عمر سینة امام حسین (علیه السلام) را بوسید و گفت: یابن رسول الله این جایی است که پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) آن را بوسیده، اما امام را یاری نکرد. عبدالله بن زبیر امام را می شناسد در مکه پیش حضرت آمد و گفت: یابن رسول الله، حوادث بدی در انتظار شماست نروید. اما امام را یاری نکرد. عبیدالله حر جوفی امام را می شناخت؛ اما او را یاری نکرد. طلحه و زبیر امیرالمؤمنین (علیه السلام) را می شناختند اما مقابل او ایستادند. خوب شروع کردن هنر نیست، خوب تمام کردن هنر است. مؤمن دائماً باید از عاقبتش بترسد. برای عاقبت خودتان، جوان هایتان، فرزندانتان خیلی دعا کنید. خطر انسان را دائماً تهدید می کند. یک رانندة خوب اگر مقصدش مشهد است، اگر از قم تا تهران خوب رانندگی کرد نباید بگوید قضیه تمام شد، وقتی ماشین به مشهد رسید تمام شده است. حال اگر یک لحظه هر چند یک کیلومتر به مشهد مانده غفلت کند از بین رفته است، اگر یک لحظه خوابش ببرد کار تمام است. تا لحظة آخر انسان باید مواظب باشد که سقوط نکند. وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به او داد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) عرضه داشت: «یارسول الله فی سلامه من دینی؟» به من بگویید وقتی من شهید می شوم دینم سالم است یا نه؟[27] امام حسین (علیه السلام) در مسیر کربلا به علی اکبر (علیه السلام) فرمود: پسرم، شنیدم ندایی می گفت که این کاروان می رود و مرگ هم به دنبالش می رود. فرمود: پدر جان! «اَوَلَسنا علی الحق»؛ مگر ما بر حق نیستیم؟ مگر راهمان درست نیست؟ حضرت فرمودند: بله، پسرم. علی اکبر (علیه السلام) به پدر فرمودند: پس پدر جان، ما از مرگ نمی ترسیم اگر راهمان درست باشد ترسی نداریم.[28]

خوف از گناه

خوف چهارم خوف از گناه است. خوف از قصور و تقصیر و خطاهایی که انسان کرده است.

خوف دو قسم است: پسندیده و ناپسند. کجا ناپسند است؟ خوفی که در اثر میل به گناه باشد؛ اما ترس از عظمت خدا، ترس از سوء عاقبت، ترس از معاد، ترس از قصور و تقصیرهایی که انسان دارد، این خوف همان است که قرآن مي گوید هر که آن را داشته باشد بهشت در انتظارش است. این خوف همان است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید هر که داشته باشد نزدیک ترین انسان و نزدیک ترین فرد به خدای تبارک و تعالی است. اگر این خوف در کسی باشد منشأ شجاعت است و یاران کربلا این خوف در زندگی شان موج می زند.حجةالاسلام رفیعی


[1]. بحارالانوار، ج 74، ص 203؛ نهج البلاغه، خطبه 31، تحف العقول، ص 68

[2]. سوره اعراف، آیه 176

[3]. سوره یونس، آیه 62

[4]. سوره فصلت، آیه 30

[5]. غرر الحکم، ح 10259

[6]. سوره الرحمن، آیه 46

[7]. غررالحکم، ح 6779

[8]. سوره حشر، آیه 10 

[9]. غررالحکم، ح 6763

[10]. بحارالانوار، ج 74، ص 174؛ اعلام الدین، ص 294

[11]. بحارالانوار، ج 74، ص 84؛ ارشاد القلوب، ج 1، ص 157؛ اعلام الدین، ص 196

[12]. غررالحکم، ح 10259

[13]. داستان ها و پندها، 10- 168 به نقل از هزار و یک حکایت اخلاقی، ص 67

[14]. سوره آل عمران، آیه 175

[15]. سوره الرحمن، آیه 46

[16]. الارشاد، ج 2، ص 105؛ مثیر الاحزان، ص 66؛ در سوگ امیر آزادی- گویا ترین تاریخ کربلا، ص 241

[17]. منتهی الامال، ص 502

[18]. در کربلا چه گذشت، ص 246؛ سوگنامه آل محمد، ص 263

[19]. سوره یونس، آیه 58

[20]. سوره الرحمن، آیه 46

[21]. سوره علق، آیه 14

[22]. سوره طارق، آیه 9

[23]. قال أضحَکتَنی ثَلاثٌ وَأبکَتنی ثَلاثٌ فأمّا الثَلاثُ الَّتی أبکَتْنس فَفِراقُ الأحبّه رَسولِ الله ص و حِزبِه وَ الهَوْلُ عِندَ غَمَراتِ المَوتِ وَ الوُقُوفُ بَیْن یَدی رَبّ العَالَمین یَومَ تَکونُ السَریرهُ عَلانیه لَا أدرِی إلَی الجَنّه أصیرُ أمْ إلَس النَّارِ وَ أمّا الثّلاثُ أضحَکتَنی فَغافِلٌ لَیسَ بِمَغفولٍ عَنهْ وَطالبُ الدّنیا و المَوتُ یَطلُبُهُ وَ ضاحِکٌ مِلْءَ فیه لا یدری أراضٍ عَنه سَیّده أمْ سَاخِطٌ عَلَیه. (بحارالانوار، ج 67، ص 387؛ المحاسن، ج 1، ص 4)

[24]. سوره انسان، آیه 10

[25]. نهج البلاغه، خطبه 204

[26]. بحارالانوار، ج 68، ص 366

[27]. بحارالانوار، ج 28، ص 66

[28]. فرسان الهیجاء، ج 1، ص 299؛ منتهی الامال، ص 455

 

 

موضوع: خوف الهی  

کلید واژه ها: عاشورا، خوف، حقد، حسد، حزن، افسردگی، شجاعت، قیامت، عاقبت.

تاریخ، مایه عبرت

گفته شد یکی از مباحث مهم نهضت عاشورا، درس ها و پیام هایی است که در این نهضت نهفته است. حادثه ای که در ساعات محدود در سرزمینی معین واقع شد؛ اما در بطن و متن خویش ده ها درس اخلاقی و تربیتی دارد. ما امروز بعد از آن که مصیبت و حوادث مربوط به عاشورا را نقل مي کنیم، باید این درس ها را بگیریم و به مردم بگوییم، در واقع باید به عاشورا و نهضت امام حسین (علیه السلام) ، یک نگاه کاربردی و راهبردی شود. نهضتی با این عظمت و با این وسعت، درس های زیادی در خودش دارد، پیام ها و عبرت های زیادی دارد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: تاریخ نسبت به آیندگان مانند گذشتگان جاری می شود. اگر شما به ایستگاه راه آهن رفته باشید، قطاری که آهسته از جلوی ایستگاه عبور می کند، یک واگنش مقابل ایستگاه است، یک سری از واگن هایش رد شده اند و یک سری از واگن ها هم عقب هستند، همة آنها یک قطار اند و همة واگن ها هم شبیه هم هستند. منتها افراد داخل واگن ها تعدادی عبور کرده اند، افرادی هم در حال عبور کردن هستند و افرادی هم هنوز به ایستگاه نرسیده اند. سرتاسر این عبور، حرکت یک قطار و یک مجموعه است. تاریخ این گونه است سنت های تاریخ، حق و باطل، درگیری ها، حوادث، خدعه ها، این ها همه شبیه هم است مثل یک بازی که مهره هایش تغییر مي کند و در واقع نفرات آن عوض می شود، اصل و مبنا یکی است. لذا امیرالمؤمنین (علیه السلام) به فرزندشان امام حسن (علیه السلام) فرمودند: من عمر طولانی نداشته ام؛ «فَقَدْ نَظَرْتُ فِی أعْمالِهِمْ وَفَکَّرْتُ فِی أخْبارِهِم وَسِرْتُ فِی آثارِهِم حُتّی عَدْتُ کُأحَدِهِمْ»؛[1] اما در کردار آنها نظر کردم و در اخبارشان اندیشیدم و در آثارشان سیر کردم تا آنجا که گویا یکی از آنها شدم. قرآن داستان های زیادی دارد؛ چرا بعضی داستان ها را چند بار تکرار می کند؟ مثل داستان موسی (علیه السلام) ، داستان عدم سجدة شیطان و... برای این که در آنها نکته هایی است؛ خداوند تبارک و تعالی به پیغمبر (صلی الله و علیه وآله وسلم) می فرماید: «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ»[2] قصه ها را برای مردم بیان کن.

هست اندر صورت هر قصه ای     خرده بینان را ز معنا حصّه ای

از این قصه ها باید حصه گرفت، از این حوادث باید نتیجه گرفت.

خوشتر آن باشد که سرّ دلبران     گفته آید در حدیث دیگران

پس نهضت عاشورا با این عظمت گر چه از نظر نفرات، زمان و مکان محدود بود؛ اما شما هر درس تربیتی و اخلاقی که بخواهید می توانید از این نهضت به دست آورید.

خوف مذموم و ممدوح

ما وقتی روایاتمان را نگاه مي کنیم می بینیم با خوف و ترس دوگونه برخورد شده است و به دو صورت دربارة آن بحث شده است. یک جا قرآن می فرماید:

«أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ»؛

«اولیای خدا، دوستان خدا ترس ندارند.»

«وَلاَ هُمْ يَحْزَنُون»[3]

«اندوه و حزن ندارند»،

با ایمان هستند، فرشته ها بر این ها نازل می شوند و می گویند:

«ألّا تَخافوُا»[4] «نترسید، خوف نداشته باشید.»

این سخن قرآن است. امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم در روایتی می فرماید: «الخائِفُ لا عیشَ له»[5] آدم خائف نمی تواند زندگی کند. انسان ترسو و خائف نمی تواند مشی درستی داشته باشد. این یک سری از آیات و روایات که در این زمینه است؛ اما از آن طرف هم آیات و روایات فراوان داریم مثل «وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَان»[6] هرکه خوف داشته باشد دو بهشت در انتظارش است. چگونه می شود این دو دسته از آیات را با هم جمع کرد؟ جمع آنها چنین است. یک خوف بد است و یک خوف خوب است. خوف ناپسند همان ترسی که امروزه در روانشناسی به آن افسردگی و اندوه می گویند، این بد است.

عوامل حزن و افسردگی

در روایات داریم یک چیزهایی برای شما افسردگی می آورد از این ها دوری کنید. امیرمؤمنان علی (علیه السلام) می فرمایند: «ثلاث لا ینهأ لصاحبهن عیش» سه چیز است که اگر در کسی باشد نشاط او را می گیرد و افسردگی می آورد: 1- «الحقد»؛ کینه 2- «والحسد»؛ حسادت 3- «و سوء الخلق»؛[7] بد اخلاقی. این سه صفت قبل از آن که به مردم لطمه بزند به صاحب خود لطمه می زند. آدم بد اخلاق خودش بیشتر اذیت می شود، خودش بیشتر آزار می بیند. وقتی تندی می کند ضربان قلبش و اعصابش همه به هم می ریزد. انسان اهل گذشت، خودش هم آرام است و مردم هم از دستش در آسایش هستند؛ لذا فرمود در قنوت نماز دعای مؤمنین این است «لَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا»[8] خدایا در دل ما کینه قرار نده؛ چون کینه مثل یک عامل مخرب از درون انسان را آزار می دهد.

رو خویش را صد آب شوی از کینه ها     وانگه شراب عشق را پیمانه شو

کینه یک صفت منفی است، امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمودند: «الحقد الام العیوب»؛[9] کینه، مادر گرفتاری هاست. آدم کینه ای صفات دیگررا دارا می باشد. سوء ظن، بدخلقی، بدبینی، غیبت، ناسزا. گناه از یک مرحله ای شروع می شود و اندک اندک انسان سقوط می کند؛ لذا خوفی که بد است، خوف و حزن و اندوهی است که ناشی از کینه باشد، ناشی از حسادت و سوء خلق باشد. پیامبراکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرمایند: «من نَظَرَ الی ما فی أیدی النّاس» هر کس نگاهش به دنبال مال مردم باشد «طال حُزْنُه»[10] این فرد همیشه ناراحت است، همیشه احساس کمبود می کند. لذا در روایات داریم اگر مصیبتی داری به آن که از تو بیشتر مصیبت دیده نگاه کن آرام می شوی. اگر مشکلی داری به کسی که از تو بیشتر مشکل دارد نگاه کن، نگاهت به داشته های دیگران نباشد. در بعضی ها حالت قناعت نیست، هرچه دارند باز نگاهشان به یک چیز بالاتر است و این خطرناک است. آقا شما ازدواج کردی، همسرت را بهترین همسر بدان و با او زندگی کن، نه این که «العیاذ بالله» به بهتر از او نگاه کنی. بالاخره بهتر از شما هم وجود دارد، از شما نیکوتر هم هست. هرکسی از او بالاتر وجود دارد. فرزند داری او را بهترین فرزند بدان، تربیتش کن. لذا فرمود: یکی از عوامل حزن نگاه به داشته های دیگران است، این هم حزن منفی است. همچنین در روایات داریم یکی از جاهایی که خوف و حزن منفی است، شهوت رانی های لحظه ای است، پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «رُبَّ شَهْوَهِ سَاعَهٍ تورثُ حُزْناً طَویلا»؛[11] در روایت داریم یک نگاه شهوت آمیز، و یک حرکت شهوت آمیز برای انسان حزن و اندوه می آورد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: «الخائف لا عیشَ لَه»؛[12] انسان خائف زندگی خوشی ندارد. اگر قرآن می فرماید: اولیای خدا ترس و حزن ندارند، آنها این موارد را از خود دور می کنند. از این مورادی است که خدمت شما عرض کردم، باز در روایت داریم جایی که انسان نتواند حقش را بگیرد اندوه می آورد. یک وقت در یک جامعه ای ظلم است، حق زیر پا می رود آدم ناراحت است. اما یک وقت با این که پول زیادی داری مي خواهند به زور ده تومان از شما بگیرند، با این که این پول ارزش ندارد و کم است ولی چون زور می گویند ناراحت می شوید. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در کوچه های کوفه، دیدند یک نوجوانی اندوهناک و افسرده است، این بچه با بچه های دیگر بازی نمی کند، بچه های دیگر نشاط دارند، اما این نوجوان در یک گوشه ای نشسته است. جلو آمد صدایش زد: آقا پسر اسمت چیست؟ گفت: مات الدین. فرمود: چرا ناراحتی؟ گفت: آقا پدرم چند سال است از دنیا رفته، می گویند او را کشته اند. حضرت به دنبال مادرش فرستادند و از او علت نا راحتی بچه را جویا شدند و علت اینکه چرا نامش را مات الدین گذاشته اند. مادرش گفت: در ایامی که این بچه در رحم من بود پدرش به مسافرت رفت، پس از مدتی همسفرانش آمدند گفتند شوهر تو در مسافرت بیمار شده و از دنیا رفته، او از ما خواهش کرد اگر بچه ام به دنیا آمد نام او را مات الدین بگذارید. یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، ناراحتی این بچه فقدان پدر است. امیرالمؤمنین بلافاصله از این اسم، رمز و علت آن را پی برد. آن چهار نفر را خواست. تک تک به ستون های مسجد جدا از هم بست،. جداگانه از آنها بازجویی کرد. کجا مرده؟ هرکسی یک چیزی گفت. چه کسی دفنش کرده؟ هرکسی یک چیزی گفت. چقدر پول همراهش بود؟ حضرت دید حرف هایشان با هم یکسان نیست، در حرف هایشان تناقض است. از همین تناقض حضرت پی برد دروغ می گویند. اعتراف کردند: آقا، ما او را کشتیم و اموالش را برداشتیم. امیرالمؤمنین (علیه السلام) حکم را صادر کرد، اموال را بگرداند و آنها را مجازات سختی نمود، و بعد به مادر بچه فرمود: اسم این بچه را عاش الدین بگذارید.[13] ببینید افسردگی این نوجوان از چه بود؟ از یک اهمال، از زیر پا رفتن حق. اگر می گوییم خوف و حزن بد است این گونه مواردی است، که فکر می کنم پنج شش مورد برای شما شمردم و بیان کردم قرآن مي گوید این خوفی است که شیطان ایجاد می کند، «یُخَوِّفُ أولیاءَهُ»[14] شیطان ترس می اندازد. این ترس؛ یعنی افسردگی. گاهی اوقات جوان ها پیش من می آیند می گویند: من ناراحتم، افسرده ام، احساس پوچی می کنم، چه کنم؟ بروید مطالعه کنید، با اهل نظر صحبت کنید، قرآن و کتاب بخوانید این افسردگی را باید زدود چون خیلی خطرناک است.

جلوه های خوف از خدا در عاشورا

خوف پسندیده که گفته شد یکی از درس های عاشورا است، همان خوفی است که قرآن می گوید هر که آن را داشته باشد، دو بهشت در انتظار اوست؛ «وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَان»[15]، جنت مادی و معنوی، جنت برزخ و قیامت، این خوف همان خوفی است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: فردای قیامت در صحرای محشر ندا می دهند: «أینَ الخائفون؟» کجا هستند آن هایی که می ترسیدند؟ (ترس مثبت) یک عده بلند می شوند، می گویند: ما. خطاب می شود شما امروز بدون حساب وارد بهشت می شوید و شما کسانی هستید که نزدیک ترین مردم به ما هستید؛ چون در زندگی شما خوف بوده، در زندگی شما ترس بوده و این ترس منشأ سرور است. بطن این ترس نشاط و شجاعت است. من مواردی از شجاعتهای کربلا را برای شما ذکر می کنم:

مورد اول: همان ترسی است که عابس بن ابی شبیب شاکری داشت. از خدا می ترسید لذا از دشمن نمی ترسید. مقابل دشمن آمد، زره اش را زمین گذاشت. گفت: من ترس ندارم.

وقت آن آمد که عریان شوم     جسم بگذارم سراسر جان شوم

عمر سعد گفت: کسی به تنهایی به جنگ او نرود با او به تنهایی نمی شود جنگید، سنگ بارانش کنید. سنگ بارانش کردند، وقتی او را کشتند سر از بدن او جدا کردند. هرکسی می گفت من او را کشتم. عمر سعد گفت: با هم بحث نکنید کسی به تنهایی با او نجنگید، همه شما دخیل بودید.[16] ترس از خدا اینگونه شجاعت می آورد.

مورد دوم: در ظهر عاشورا «سعید بن عبدالله» در دفاع از امام مقابل اباعبدالله (علیه السلام) ایستاده بود و امام نماز می خواندند. تیرها همین طور که می آمد به سینه اش می خورد. وقتی همه تیرها به بدنش اصابت کرد روی زمین افتاد. بعد امام بالای سرش آمد فرمود: سعید بن عبدالله! «أبشِّرُکَ بِالجَنَّه» بهشت بر تو بشارت باد. سعید، سفارشی نداری؟ وصیتی نداری؟ گفت: یابن رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) یک سؤالی از شما دارم «اوَفَیتُ؟» من به عهدم وفا کردم؟ وظیفه ام را انجام دادم؟[17] این شجاعت است، این ترس منشأ نشاط و سرور است. منشأ صعود و حرکت است. منشأ ایستادگی و مقاومت در مقابل دشمن است.

مورد سوم: حبیب بن مظاهر آن پیرمرد روشن و آن پیرمرد جوان دل و شجاع وقتی وارد بازار کوفه شد. مسلم بن اوسجه را دید که دنبال حنا می گردد. گفت: رنگ برای چه می خواهی؟ گفت که محاسنم سفید شده می خواهم آنها را رنگ کنم. گفت: لازم نیست، بیا برویم یک رنگی به آن بزن تا قیامت پاک نشود؛ پسر فاطمه (علیها السلام) به کربلا آمده است بیا برویم به او بپیوندیم. به هر زحمتی که بود شبانه خودش و مسلم و غلامش از کوفه خارج شدند و خودشان را به امام حسین (علیه السلام) رساندند. وقتی حبیب وارد کربلا شد، زینب کبری (علیها السلام) به امام حسین (علیه السلام) عرضه داشت: برادر، سلام مرا به حبیب برسان. وقتی روی زمین افتاد و در خون خودش می غلتید، امام حسین (علیه السلام) بالای سرش آمد و فرمود:

لله دَرُّکَ یا حبیب     لقد کنت فاضلا

خدا تو را اجر دهد، تو آدم فاضلی بودی، تو خاتم قرآن بودی؛ تو یک شب قرآن را ختم می کردی.[18] چه شجاعتی؟! چه عظمتی؟! این از کجا نشأت گرفته است؟

مورد چهارم: نماینده امام حسین (علیه السلام) «سلیمان ابارزین» نامة امام را برای مردم بصره آورد. وقتی به سران بصره و به مسئولین رسید و به اصطلاح به کسانی که رؤسای قبایل بودند نامة امام حسین (علیه السلام) را به دستشان داد، آنها به جای اینکه دفاع کنند و لشکر آماده نمایند یکی از آنها به نام «منظر بن جارود» دست نمایندة امام حسین (علیه السلام) را گرفت و تحویل ابن زیاد داد. ابن زیاد دستور داد نمایندة امام را گردن زدند و به شهادت رساندند. این برخورد کسانی بود که امام برایشان نامه فرستاد. اما در همین بصره، آقایی به نام «یزید بن صبیت» است. او دو تا از بچه هایش «عبدالله» و «عبیدالله» را برداشت و گفت من به مردم بصره کاری ندارم، من می روم به پسر فاطمه (علیها السلام) ملحق شوم. غلامش آمد و گفت: ارباب، مرا هم با خودت ببر، آزادی من در گرو این است که خدمت ابا عبدالله (علیه السلام) بیایم. دو سه نفر دیگر هم در مسیر همراهش شدند، یک هیأت هفت نفره تشکیل شد این هیئت هفت نفره وارد کربلا شدند. مقابل خیمه های اباعبدالله (علیه السلام) آمدند. وقتی یزید ابن صبیت مقابل خیمة اباعبدالله (علیه السلام) رسید به او گفتند: امام حسین (علیه السلام) به استقبال شما رفته وقتی حضرت شنید شما آمده اید برای دیدن شما به خیمة شما رفته اند. او به سرعت آمد به سمت خیمه اش و دید اباعبدالله (علیه السلام) مقابل خیمة او ایستاده، از همان عقب این آیه را خواند: «قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ.»[19] امام را در آغوش گرفت. بعد خودش و دو فرزندش به شهادت رسیدند. این خوف از خدا منشأ نشاط و منشأ شجاعت است. منظورم از این که گفته می شود یکی از درس های عاشورا خوف است این گونه خوفی است.

وقتی رسول گرامی اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) ، یکی از نشانه های انسان مومن را خوف می دانند منظور چه خوفی است؟ من چهار شاخه را به طور مختصر برای شما می شمارم.

خوف از عظمت خداوند

قرآن می فرماید: «وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ.»[20] ترس از خدا، یعنی ترس از عظمت خدا. دیده اید وقتی کسی جلوی یک شخص بزرگی قرار می گیرد رعایت می کند و بعضی حرف ها را نمی زند. گاهی جلوی یک مرجعی و یا بزرگی یک احترام خاصی به او دست می دهد. این خوف معنایش همین است؛ کسی که از مقام و عظمت خدا ترس داشته باشد. می دانید ترس از عظمت خدا یعنی چه؟ یعنی همه جا خدا را ناظر می بینید. «أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَی.»[21] این آیه هر اندازه در زندگی ما تحقق داشته باشد ارتکاب گناه ما کمتر است، ضریب آسیب پذیری ما کمتر است. یک جوانی از من سئوال کرد: چه کنیم که گناه نکنیم؟ گفتم: به این آیه دقت کن: «أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَی» اگر انسان خدا را ناظر دید گناه نمی کند.عبدالله بن عمر، پسر خلیفة دوم این جمله را زیاد می گفت: «قالَ الرّاعی...فاینَ الله» چوپان گفت: خدا کجاست؟ به او گفتند: این یعنی چه؟ گفت: این یک قصه ای دارد. گفتند: قصه اش را بگو. گفت: من با رفقام برای تفریح در بیابان می رفتیم که رسیدیم به جایی که درختی بود، بساطی پهن کردیم تا استراحت کنیم. چوپانی را دیدیم که تعدادی گوسفند را می چراند. جلو رفتم، گفتم: ما یک عده ای برای تفریح اینجا آمده ایم شما هم بیا با ما غذا بخور. گفت: روزه ام. گفتم: روزة واجب یا مستحبی؟ گفت: مستحبی. گفتم در این گرما آن هم در این بیابان چرا روزة مستحبی گرفتی؟ گفت: «قُل نارُ جَهنم اشدُّ حرّا»؛ گرما و آتش ندیدی! آتش جهنم گرم تر از این حرف هاست. گفتم: قبول، ولی روزه ات را باز کن فردا روزه بگیر، روزه ات که مستحبی است. گفت: حرفی نیست، شما یک کاغذ بنویس که من فردا زنده ام من روزه ام را باز می کنم. گفتم: نه، من این تضمین را نمی توانم به تو بدهم. می خواهی روزه باشی اشکالی ندارد ولی یکی از این گوسفندهایت را به ما بده تا بکشیم کباب کنیم. گفت: نمی شود، من مالک اینها نیستم من فقط چوپان اینها هستم. این ها را به بیابان آورده ام بچرانم و برگردانم. گفتم: این همه گوسفند کسی متوجه نمی شود، پولش را هم می دهم. نمی خواهد به اربابت و یا مالکش بگویی. چوپان با انگشتش به آسمان اشاره کرد و گفت: أین الله؟ پس خدا چه؟ عبدالله بن عمر یک مرتبه به فکر فرو رفت. لذا این جمله را گاهی نقل می کرد، می گفت: قال الرّاعی؛ چوپان گفت: فأین الله. اما چوپان نگفت اربابم نمی فهمد کسی متوجه نمی شود؛ چون این مسائل یک روزی روشن می شود و آن «يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِر»[22]

مولوی چقدر زیبا قصه گفته است! می گوید: یک وقتی به لقمان حکیم تهمت دزدی زدند. لقمان به همراه دوستانش رفته بود برای اربابش از باغ، زردآلو بیاورد. یک سبد زرد آلو چیدند،. در مسیر راه غلام های دیگر زردآلوها را خوردند بعد آمدند پیش ارباب تقصیر را به گردن لقمان انداختند. گفتند: لقمان زردآلوها را خورد. لقمان به ارباب گفت: اینها دروغ مي گویند و به من تهمت می زنند. در عین حال لقمان دید آنها چند نفرند و این یکی است و حرفش پیش نمی رود. گفت: یک پیشنهاد دارم، به هر کدام از ما یک لیوان آب جوش بده تا بخوریم. بعد شما سوار اسبتان شوید ما هم دنبال شما می دویم اگر کسی زردآلو خورده باشد آب جوش و دویدن حالش را به هم می زند، بعد معلوم می شود چه کسی دزد است. ارباب پذیرفت، هر کدام یک لیوان آب جوش خوردند – من نمی خواهم بگویم این قصه واقع شده یا نه؟ فقط مقصود روی تشبیه و نتیجة آن است- مولوی می گوید:

حکمت لقمان چو تاند این نمود     پس چه باشد حکمت رب الوجود

یوم تبلی السّرائر کلها     بان منکم کامناً لایشتها

یعنی اگر لقمان توانست دزدها را اینگونه افشا کند پس خدا چگونه مي خواهد این شکم ها را از رشوه، ربا، اضافه حقوق بدون اضافه کار، مال اختلاس و دزدی پر شده افشا کند؟! فرض که بندة خدا نفهمید، قوة قضاییه نفهمید، دادگاه هم نفهمید، مگر این دنیا چقدر استمرار دارد؟ چرا تا وقتی حلال هست، چرا حرام؟ تا لذت شرعی هست چرا حرام؟ مگر حلال الهی دایره اش بسته است که –خدایی نکرده- ما دنبال حرام برویم؟ گفت: «یوم تبلی السّرائر»؛ روزی که خدا سریرت ها را آشکار می کند. پس یک خوف، خوف از مقام خداست، خوف از عظمت خداست. از سلمان فارسی روایت شده است که فرمود: سه چیز مرا به گریه درآورد و سه چیز مرا به خنده درآورد «وَ أما الثَّلاثُ الَّتی أضحَکتَنی» آن سه چیزی که مرا به خنده درآورده است:1- «فغافل لیس بِمَغفُول عَنه» من تعجب می کنم از کسی که غافل است و حواسش نیست در حالی که کس دیگری مواظبش است؛ 2- «وَطالِبُ الدُّنیا وَالمَوتُ یَطلُبُهُ» کسی که دنبال دنیاست در حالی که مرگ دنبال اوست. – دیده اید یک وقت آدم به تعقیب یک ماشین می رود اما کس دیگری در تعقیب خود اوست و او حواسش نیست. او در تعقیب دنیاست و مرگ در تعقیب اوست. 3- «وَ ضاحِکٌ مِلْءَ فِیهِ لَا یَدْرِی أرَاضٍ عَنْهُ سَیِّدُهُ أمْ سَاخِطٌ عَلَیْهِ»[23] او خوش باشد اما نمی داند خدا از دست او راضی هست یا نه؟ اگر مطمئن باشد خدا از دستش راضی است این ارزش است. انسان خوشی کند اما در خوشی اش حرام نباشد. خوف از مقام رب در زندگی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیهم السلام) و زندگی امام حسین (علیه السلام) و اصحابش موج می زد.

خوف از معاد

خوف دومی که در زندگی من و شما باید باشد، خوف از قیامت است. «إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيراً».[24] اینکه انسان از معاد و قیامت خوف داشته باشد. چرا ائمة ما اینقدر راجع به مرگ تذکر می دادند؟ هر کجا فرصت می شد تذکر می دادند. یک روز امام کاظم (علیه السلام) آمدند قبرستان، دیدند یک جنازه ای را دارند دفن مي کنند، همانجا ایستادند درس اخلاق گفتند. فرمودند: دنیایی که آخرش این است، آخرتی که سالن ورودی آن اینجاست و دنیایی که سالن خروجیش قبر است؛ چرا بعضی ها در آن زهد ندارند؟ چرا بعضی ها حواسشان جمع نیست. در حدیث آمده است امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعد از هر نماز عشا رو می کرد به جمعیت و می گفت: «أیّها النّاسُ تَجَهَّزوا رَحِمَکُمُ الله»[25] آماده باشید، مهیا باشید خداوند شما را رحمت کند.

خوف از عاقبت

پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمودند: «لَا یَزالُ المُؤمِنُ خَائِفاً مِنْ سُوءِ العَاقِبَهِ»[26] انسان همیشه باید از آخر کارش بترسد. خیلی ها خوب شروع کردند ولی خوب تمام نکردند. خیلی ها گفتند: یا اباعبدالله (علیه السلام) ، ولی پای حرفشان نماندند. خیلی ها دلشان می خواست و آمدند؛ اما وقتی دیدند صحنه، صحنة دیگری است امام را تنها گذاشتند. امام حسین (علیه السلام) در مسیر کربلا عبدالله بن مطیع را ملاقات کرد، برایش دعا کرد. او چاه آبی داشت امام دعا کرد، آب چاه بالا آمد و برکت پیدا کرد؛ اما امام را یاری نکرد. عبدالله بن عمر سینة امام حسین (علیه السلام) را بوسید و گفت: یابن رسول الله این جایی است که پیغمبر (صلی الله علیه وآله وسلم) آن را بوسیده، اما امام را یاری نکرد. عبدالله بن زبیر امام را می شناسد در مکه پیش حضرت آمد و گفت: یابن رسول الله، حوادث بدی در انتظار شماست نروید. اما امام را یاری نکرد. عبیدالله حر جوفی امام را می شناخت؛ اما او را یاری نکرد. طلحه و زبیر امیرالمؤمنین (علیه السلام) را می شناختند اما مقابل او ایستادند. خوب شروع کردن هنر نیست، خوب تمام کردن هنر است. مؤمن دائماً باید از عاقبتش بترسد. برای عاقبت خودتان، جوان هایتان، فرزندانتان خیلی دعا کنید. خطر انسان را دائماً تهدید می کند. یک رانندة خوب اگر مقصدش مشهد است، اگر از قم تا تهران خوب رانندگی کرد نباید بگوید قضیه تمام شد، وقتی ماشین به مشهد رسید تمام شده است. حال اگر یک لحظه هر چند یک کیلومتر به مشهد مانده غفلت کند از بین رفته است، اگر یک لحظه خوابش ببرد کار تمام است. تا لحظة آخر انسان باید مواظب باشد که سقوط نکند. وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به او داد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) عرضه داشت: «یارسول الله فی سلامه من دینی؟» به من بگویید وقتی من شهید می شوم دینم سالم است یا نه؟[27] امام حسین (علیه السلام) در مسیر کربلا به علی اکبر (علیه السلام) فرمود: پسرم، شنیدم ندایی می گفت که این کاروان می رود و مرگ هم به دنبالش می رود. فرمود: پدر جان! «اَوَلَسنا علی الحق»؛ مگر ما بر حق نیستیم؟ مگر راهمان درست نیست؟ حضرت فرمودند: بله، پسرم. علی اکبر (علیه السلام) به پدر فرمودند: پس پدر جان، ما از مرگ نمی ترسیم اگر راهمان درست باشد ترسی نداریم.[28]

خوف از گناه

خوف چهارم خوف از گناه است. خوف از قصور و تقصیر و خطاهایی که انسان کرده است.

خوف دو قسم است: پسندیده و ناپسند. کجا ناپسند است؟ خوفی که در اثر میل به گناه باشد؛ اما ترس از عظمت خدا، ترس از سوء عاقبت، ترس از معاد، ترس از قصور و تقصیرهایی که انسان دارد، این خوف همان است که قرآن مي گوید هر که آن را داشته باشد بهشت در انتظارش است. این خوف همان است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید هر که داشته باشد نزدیک ترین انسان و نزدیک ترین فرد به خدای تبارک و تعالی است. اگر این خوف در کسی باشد منشأ شجاعت است و یاران کربلا این خوف در زندگی شان موج می زند.حجةالاسلام رفیعی


[1]. بحارالانوار، ج 74، ص 203؛ نهج البلاغه، خطبه 31، تحف العقول، ص 68

[2]. سوره اعراف، آیه 176

[3]. سوره یونس، آیه 62

[4]. سوره فصلت، آیه 30

[5]. غرر الحکم، ح 10259

[6]. سوره الرحمن، آیه 46

[7]. غررالحکم، ح 6779

[8]. سوره حشر، آیه 10 

[9]. غررالحکم، ح 6763

[10]. بحارالانوار، ج 74، ص 174؛ اعلام الدین، ص 294

[11]. بحارالانوار، ج 74، ص 84؛ ارشاد القلوب، ج 1، ص 157؛ اعلام الدین، ص 196

[12]. غررالحکم، ح 10259

[13]. داستان ها و پندها، 10- 168 به نقل از هزار و یک حکایت اخلاقی، ص 67

[14]. سوره آل عمران، آیه 175

[15]. سوره الرحمن، آیه 46

[16]. الارشاد، ج 2، ص 105؛ مثیر الاحزان، ص 66؛ در سوگ امیر آزادی- گویا ترین تاریخ کربلا، ص 241

[17]. منتهی الامال، ص 502

[18]. در کربلا چه گذشت، ص 246؛ سوگنامه آل محمد، ص 263

[19]. سوره یونس، آیه 58

[20]. سوره الرحمن، آیه 46

[21]. سوره علق، آیه 14

[22]. سوره طارق، آیه 9

[23]. قال أضحَکتَنی ثَلاثٌ وَأبکَتنی ثَلاثٌ فأمّا الثَلاثُ الَّتی أبکَتْنس فَفِراقُ الأحبّه رَسولِ الله ص و حِزبِه وَ الهَوْلُ عِندَ غَمَراتِ المَوتِ وَ الوُقُوفُ بَیْن یَدی رَبّ العَالَمین یَومَ تَکونُ السَریرهُ عَلانیه لَا أدرِی إلَی الجَنّه أصیرُ أمْ إلَس النَّارِ وَ أمّا الثّلاثُ أضحَکتَنی فَغافِلٌ لَیسَ بِمَغفولٍ عَنهْ وَطالبُ الدّنیا و المَوتُ یَطلُبُهُ وَ ضاحِکٌ مِلْءَ فیه لا یدری أراضٍ عَنه سَیّده أمْ سَاخِطٌ عَلَیه. (بحارالانوار، ج 67، ص 387؛ المحاسن، ج 1، ص 4)

[24]. سوره انسان، آیه 10

[25]. نهج البلاغه، خطبه 204

[26]. بحارالانوار، ج 68، ص 366

[27]. بحارالانوار، ج 28، ص 66

[28]. فرسان الهیجاء، ج 1، ص 299؛ منتهی الامال، ص 455